#طلسم_شدگان_پارت_200
سکوت کردم و نگاهی به اخم های درهم زن انداختم : باید در امامزاده رو ببندم راتو بکش برو .
-لحن خشنی داشت : الان خیلی دیره .
-نمیشه شب اینجا بمونی .
-تو رو خدا فردا میرم ، قول میدم .
-فرار کردی ؟
-فرار میکردم میومدم اینجا ؟
نگاهی به سر تا پام انداخت و روی چشمام مکث کرد ، چشماشو ریز کرد دید ندید ؟ تشخیص نمیدادم اما انگار دلش به رحم اومد که اجازه داد مهم نبود لحنش بد بود مهم اجازه ای بود که داد : دنبالم بیا ولی نشنوم جایی خبر بیاری و ببری من شب اینجا نیگرت داشتم .
نمیدونم چرا به طرز عجیبی این مکان رو دوست داشتم اصلاً خودم رو درک نمیکردم که چرا به اینجا اومدم ؟
خیالش رو جمع کردم از دهن قرصیمو به دنبالش به سمت اتاقک گوشه ی حیاط حرکت کردم ، از داخل جیبش کلیدی در اورد و سخت در رو باز کرد و من دوباره به این نتیجه رسیدم چشمای این زن سخت همه چیز و میبینه .
-یه دیقه بمون اینجا من جمع و جور کنم .
پیرزن داخل شد و از لای در دیدم چیزی رو داخل صندوقچه ای پنهان کرد .
-بیا تو .
از روی نمد کوچیکی که دم در به عنوان پادری قرار داده شده بود عبور کردم و و روی زیلوی رنگ و رو رفته ای نشستم ، نگاهم اطراف اتاقک رو در نظر گذراند ، سماوری گوشه اتاق زیادی کدر بود شاید به خاطر قدیمی بودنش بود ، چندتا پتوی رنگ و رو رفته و ککد چوبی پوسیده و چند تا بالشت بزرگ کل دارایی های این اتاق بود و فکر کردم لابد اشپزخونه هم باید با چند وسیله ی ساده چیده شده باشه .
-شام خوردی ؟
-نگاهی به وضعیت خونه انداختم تمایلی برای خوردن غذا در این فضای کثیف نداشتم : ممنون سیرم .
-سیرم ممنون
-سیرم نبودی چیزی نداشتم بدم شکمتو پر کنی .
پوست لبم رو جویدم در برابر ادبیات این این زن کمی عجیب بود و نمیفهمیدم چطور با این لحن و ادب خادم امامزاده شده ، چقدر فرق داشت با پیر بابای مهربون خادم امامزاده ی روستا ...
-کاری نداری پتو ازاون گوشه بردار زودتر بکپیم فردا کلی کار دارم .
romangram.com | @romangram_com