#طلسم_شدگان_پارت_199


دنیا نه می ایستاد نه به خواست من پایان پیدا میکرد ، اما میتونستم چند ساعتی از دنیا اجازه بگیرم تا کمی خلوت کنم ،چقدر دوست داشتم الان بیشتر از هر زمان تنها باشم ، مهم نبودبا این منِ داغون شده میشد تا کجا رفت فقط باید میرفتم ، بی رمق داخل ماشین شدم ، تو سکوتی که اینبار ازار نمیداد و نابود میکرد ، روحمو جسممو ، من داشتم نابود میشدم و مرور میکرم همه ی اون چند روزو ...همه چیز نقش ذهنم بود بدون خیال و بی کم و کاست ...همه چیز واقعی بود نه توهم .

با همون حال از ماشین پباده میشم و خداحافظی زیر لبی کردم به سمت خونه و صدای دایی حبیب و شنیدم که به الوند میگفت باید بره مغازه و من اما بی توجه تر از همیشه چپیدم تو پاگرد خونه ، از دم در دیدم الوند ماشین و پارک کرد و داخل خونه ی خودشون رفت ، یه لحظه فکرم و مغزم از کار افتاد و تو بی اختیاری کامل از خونه بیرون زدم به مقصدی که مشخص نبود ...مهم رفتن بود و شاید گم شدن

تو خرابی حالم بغض خوردم تا که اشکی ریخته نشه و بین ادمهایی که نمی شناختنم وگاهاً نگاه مینداختم تو صورتم قضاوت نشم ، خیابونها رو یکی پس از دیگری پشت سر گذاشتم ، گاهی اونقدر سعی داشتم با پرت حواسم خیالهای زشت تو سرمو پر بدم حواسم بود به درست راه رفتن که پاهام روی خط سنگفرش ها نره و پاهامو میذاشتم مابین سنگفرسها انگار بازی بود و برای من زیادی لذت بخش ، گاهی اشتباهی پاهام روی خط موزاییک ها فرود میومد و صدای اعتراضم بلند میشد و سعی میکردم با دقتی بیشترباقی قدمهامو بردارم هر اشتباهی حس شکست داشت و هر قدم درستی حس پیروزی میداد ، کف پاهام ذُق ذُق میکرد از این همه پیاده اومدن ، کنار خیابون ایستادم و با دیدن ارم تاکسی حک شده روی پژوی زرد رنگ چند قدمی به سمت جلو برداشتم که در دید راننده قرار بگیرم با ترمز تاکسی بی معطلی سوار شدم

-کجا میرید ؟

لبم باز شد نه به اراده ی من به اراده ی قلبی که تعیین میکرد الان کجا اروم میشه : امامزاده (...)

-دربست میبرم ابجی .

-چقدر ؟

مبلغ رو گفت و نگاه من رفت سمت سبیلهای تا بناگوش رفته ش که همزمان دستی روشون کشید و شاید میخواست مردانگیش رو با متراژ سبیل به رخ بکشه و سواربراش مهم نبود مبلغی که به زبان اورده خود نامردیه .

-باشه اقا .

با رسیدن به مقصد بلافاصله پول کرایه رو دادم و از ماشین بیرون پریدم و به سمت امامزاده رفتم ، نگاهم لحظه ای روی درب سبز کمرنگ و کوچیک امازاده ثابت موند و نام علی حک شده روی درب رو زیر لب زمزمه کردم و عجیب بود که تا به حال به این درب توجهی نداشتم وارد حیاط امامزاده شدم و نگاهی به اطراف چرخوندم ، حوضه اب وسط حیاط و درختهای توت تازه جوونه زده ، چند تا قبر داخل حیاط ، دیوارهای سیمانی همه و همه رو از نظر گذروندم تا رسیدم به پاگرد ورودی و اروم داخل شدم اینجا رو دیگه یادم بود ، داخل امامزاده نقش ذهنم بود

نگاه به چند نفری که در حال خوندن نماز بودند انداختم و تکیه مو دادم به ضریح و اولین قطره ی اشک رو گونه م چکید...قطرات اشک شدت پیدا کردند ،

قلبم درد می کشید و چشمم می جوشید ، دنیای من زیادی بی رحمی من که توقعی نداشتم ازت ، بی انتظار بی دغدغه به نداشته هام زندگی میکردم ، میخندیدم شاد بودم و دنیا رو تو دریچه ی خوبیهاش میدیدم من که چیزی ازت نخواستم خدا خواستم ؟ اگه خواستم بگو اگه ناشکر بودم بگو ، گله کنم نمیتونم چون نمیدونم باید به چه زبونی حرف بزنم چرا خط سیاه کشیدی رو سفیدی های ارزوم ، چرا هی این خط و پررنگتر کردی و اونقدر پررنگ که سیاهی همه ی اون سفیدیا رو حاکم شد ؟ چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟

چقدر زمان گذشت و یادم نیست چند ساعت گذشت و نفهمیدم اما سر که بلند کردم نگاهم دور محوطه چرخید ، چه سکوتی حاکم بود و چه سوز سردی داشت هوا ، نگاه از شیشه های درب به بیرون اندتاختم ، تاریک تاریک بود .

وحشت زده از جا بلند شدم و با دیدن پیرزن اشنای جلوی در دوباره با چند قدم به عقب رفتم : تو اینجا چیکار میکنی ؟

با بهت به چهره ی زن نگاه کردم ، می دید اما نه نگاهش خیلی دقیق نبود اما هم میشنید و هم حرف میزد

گیج لب زدم : اون روز حرفامو میشنیدین ؟ چرا جواب ندادین

-کدوم روز یادم نمیاد ، فقط میدونم روزا سمعک نمنمیذارمنیذارم حوصله ی غرغر زائرا رو ندارم ، ترجیح میدم جوابشونم ندم

-ولی پسره ...


romangram.com | @romangram_com