#طلسم_شدگان_پارت_197


از جا بلند شدم و چند قدمی به سمتش برداشتم و با همون بهت سرم رو تکون دادم : دیدی همه چیز درست شد ، الان دیگه سعید نمیتونه هیچکاری بکنه ، بابام پشیمون میشه از حرفاش .

-پشیمونیه بابا هیچی رو پاک نمیکنه ، اون تهمتا ...

-مهم اینه دیگه ثابت میشه شما هیچ تقصیری ندارین .

و من زیر لب امیدوارمی میگم و امید میبندم به فرداهایی که قراره تقدیرم رو رقم بزنه .فرداهایی که وصل شدن به دیروزم و من با همه ی تلاشم نمیتونم این نقطه های اتصال و ذره ای ازبین ببرم .

ناخنم رو به کف دستم فشار دادم تا کمی اروم شم که کمتر حرص بخورم ، سه روز بود که تو خیالم فکر میکردم همه چیز با دستگیری سعید درست شده اما ...

تمام تنم یخ کردن زیر بار سردی کلمات این نامرد به ظاهر مرد ، اون دروغ میگفت من بهت میکردم ، اون مدرک بیگناهی رو میکرد و من رسواتر میشدم ، دلم میخواست بلند شم و بایستم روبه روش و خودم رو خالی کنم و جواب اون نگاههای هرز رفته ش رو که حالا مظلوم نماشده و ماهرانه بازی میکرد با چند سیلی محکم بدم اما اینجا اداره ی پلیس بود و قانون براساس مدارک حکم صادر میکرد و سعید با دستانی پر از مدرک روبه ما ایستاده بود و این جمله ی اخرش دیگه نایی برای من نذاشت

-نمیدونم اینا چرا پای منو به این ماجرا باز کردن ، همونطور که میبنید من اون موقع اصلاً ایران نبودم و به خاطر قرار داد رفته بودم دبی ، از طرف خود کارخونه فرستاده شدم والوند جانم کاملا در جریان بودن به همراه یکی دیگه از کارمندا که تو تمام این مدت شاهده عدم حضورم تو ایران بوده ، هنوزم میگم نمیفهمم الوند چرا اینکارارو میکنه ؟

نگاهش رو از میز رییس پلیس گرفت و به الوند دوخت : داداش این رسمش نبود .

نفس های تند و عصبی الوند رو شنیدم و نگاهم خیره دستهای مشت شده ش شد ، شاید امکانشو داشت سعید و زنده نمیذاشت ، افسر پلیس به سمتم برگشت : با توجه به وضع پیش اومده توی دادگاه ایشون ...

اشاره ای به سعید داشت : تبرئه میشن و میتونن از شما اعاده ی حیثیت کنن ، پیشنهاده من اینه دوستانه مشکل و حل کنید .

الوند چرا فقط خشم تو چشم داشت و حرف نمیزد این سکوت بد بود ، اما من اینجا بودم خم شده زیر بار ابروی رفته که اجازه نمیدادم بیشتر از این خم شه و روی زمین زانو بزنه ، لبهامو باز کردم :

-من با دو تا چشمای خودم این اقا رو دیدم حرف زدم و حرف شنیدم ، حرفایی که تلخ بود و مزه ی زهر میداد با این حال اون تلخیا رو یادمه ، یادمه چطور این مرد ...

-خانم زمانی به خدا نمیدونم چی شده و کی رو دیدید نمیدونم الوند چی سر شما اورده که اینجوری کرده ، الوند تو با این دختر چه کردی ؟

-حرف دهنتو بفهم خب راست میگه توی اشغال عوضی رو مگه میشه با اون کارایی که کردی فراموش کنیم ؟

-حالا که اینجوری شد بذارید منم حرف بزنم ، این اقا از این خانم نفرت داشت ، خودش همیشه بهم میگفت یه روزی باید زهرمو بزنمم و فکر کنم اون زهرشو زده و از شرایط این دختر سواستفاده کرده ...خودش بهم گفت این دختر بیماره .

دست روی دهنم گذاشتم و خیره چشم دوختم به الوند ، صدای عصبی الوند تو گوشم پیچید :مرد حسابی من کی این حرف و زدم ، اصلاً مگه رامش مشکلی داره ، که بخوام به تو بگم ؟

سعید ناراحت نگاهم کرد ، اگه نمی شناختمش و یا حتی رفتارهای زشتش رو نمیدیدم دلم به حال نگاه چشمش بی شک میسوخت اما این مرد و رفتاراش نقش ذهنم بود : باور کنید خانم زمانی من اصلاً ایران نبودم نمیدونم الوند چی تو سر شما فرو کرده چی گفته کی این برداشتا رو کردین .

نگاه ازش گرفتم و فکر کردم اگه بابا این حرفها رو می شنید زنده م میذاشت ، نه ..نه ..باید حرف میزدم .


romangram.com | @romangram_com