#طلسم_شدگان_پارت_196

بشقابها رو از کابینتی که گفته بود بیرون کشیدم و رروی میز قرار دادم ، پارچ اب و بقیه رو هم مرتب کردم .

-واسه خودتم بذار ، غذا زیاده فکر کنم اینجا بخوری که بعدشم زحمت ظرفا بیفته گردنت .

-ابن چه حرفیه اخه ...

باصدای الوند سر چرخوندم به همون سمت .

شلوار اسپرت خانگی به تن داشت و تیشترت سفیدی چسب که استین هاشو کمی بالا کشیده ، با دیدنم نگاهش متعجب شد و بلافاصله جواب سلامم رو داد .

-من از رامش خواستم بمونه کمکم کنه .

-مامان من میتونم کارارو بکنم ، چرا به رامش زحمت دادین .

دستمال توی دستم رو روی میز گذاشتم و اخمامو تو هم کشیدم : پس من برم دیگه مزاحمتون نمیشم .

-منظورم این بود زحمت نیفتین حالا که زحمت کشیدین افتخار میکنیم همراهیمون کنی .

-ترجیح میدم برم .

خشک و رسمی این جمله رو به زبان اوردم : اونوقت مجبورم تنهایی ظرف بشورم ، مامان میدونه من اصلا بلد نیستم ظرف بشورم .

-منم بلد نیستم

لبخندی به صورت مینا خانم زدم : ناهارتونو خوردین میام ظرفا رو جمع میکنم

عذرخواهی ای کردم و از درب خارج شدم ، قهر نکرده بودم فقط کمی دلخور بودم ، دلخور اتفاقات پیش اومده ، دلخور تحمیل شدن و مزاحم شدن ، دست اویز نبودم که بخوام با خودشیرینی دل این پسر رو به دست بیارم ، اصلاً چرا من باید دل اون رو به دست میاوردم وقتی نمیدونستم حسش به من چیه ؟ اگه احساسی داره میتونه کاری کنه و باز بین همه ی فکرهای ذهنم دو واژه ی انتقام و نفرت جولان دادند و من ترسیدم از اینکه بازی خورده باشم ، خاله و یاسی با دیدنم متعجب پرسیدن : زود اومدی ؟

-کار دارم ، یاسی تو یه ساعته دیگه برو ظرفاشونو بشور ومرتب کن حالم خوب نیست .

بیشتر از همه از خاله دلگیر بودم ترجیح میدادم کمی خلوت کنم ، بی حرف از کنار قیافه ی متعجبشون گذشتم و به اتاقم پناه بردم ، فکر کردم به نگاه ادمها ، به خاله و حرفش به دیدگاه احمقانه ش ، اون چه دیدی نسبت به من داشت ؟ نا خواسته تحقیرم کرد ...پر و خالی شدم از خشم وعصبی دستمو مشت کردم ...دلم یه جاده ی طویل میخواست که توش قدم بزنم و اروم اروم قدم تند کنم و تا میتونم تو دل جاده برم و برم و برسم به یک ناکجاباد ، به جایی که من باشم و بقیه نباشن ، نه نه ...بقیه باشن و من نباشم ...شاید الان باید برم ...و فکر میکنم من و تنهایی راحت باهم عجین شیم .

با باز شدن ناگهانی در ترسیده سر میچرخونم و با دیدن یاسی که دستپاچه به نظر میرسه نفسی عمیقی میکشم ، یاسی اما بی توجه به حالم پشت سرهم و بی وقفه لب میزند :

-سعید پیدا شده پلیس بازداشتش کرده .

متحیر به چهره ی شاد یاسی نگاه کردم : به خدا راست میگم همین حالا دایی حبیب خبرشو داد

romangram.com | @romangram_com