#طلسم_شدگان_پارت_195
-اونا دارن از اینجا میرن .
خاله و یاسی هر دو نگاهم کردن و به انی نگاهشان رنگ ترحم گرفت
- پس فهمیدی ؟
-میدونستید ؟
-نمیخوای کاری کنی ؟ دنبال خوشبختی نیستی
به خاله نگاه کردم ، نمیفهمیدم تو سرش چی میگذره ، رفتار این روزهاش عجیب و کنترل شده بود :نه ، چرا باید کاری کنم ، من میخوام خیلی به گذشته فکر نکنم ، چی پیش میاد دست ما نیست کی میدونه خوشبختی من چطور رقم میخوره از کجا معلوم من با الوند خوشبخت شم .
نگاهی به یاسی انداختم تا کمکم کنه از بحث پیش اومده خلاص شم : بهتره بریم ناهار بخوریم .
خاله اخمی روانه ی یاسی کرد : بابات که نیست پاشو برو غذا رو بده مینا
اعتراض کردم : خاله چرا یاسی نره ؟
-الان چند ساعته تو با الوند رفتی بیرون اونوقت داری فیلم بازی میکنی ، رامش مشکوکی ها ؟
همین حرف خاله کافی بود تا من فکر نکنم چیزی برای مشکوک بودن نیست و خاله فقط خواسته منو تحریک کنه و به خیال خودش نزدیکتر به الوند .
خاله انگار از قانع کردن من خوشحال بود که بلند خندید در حالیکه ظرفهای غذا رو داخل سینی میذاشت ، سینی رو به طرفم گرفت :
-واسشون سفره بچین .
-زشت نیست اونجوری خاله .
-نه داری کمکشون میکنی خیلی ام دلشون بخواد .
سینی غذا رو در دست گرفتم و از خونه خارج شدم زنگ ساختمان رو زدم و با باز شدن درب منتظر ایستاده م ، مینا خانم دم در ایستاده و با خوشرویی از من دعوت کرد که داخل شم و با هم به سمت اشپزخونه رفتیم .
-رامش جان لطف میکنی میزم بچینی ؟
-حتماً
romangram.com | @romangram_com