#طلسم_شدگان_پارت_192

-خوبه ، بهر حال با اتفاقات پیش اومده دیگه نباید یه جا زندگی کنیم .

با خجالت و سر پایین این جمله رو گفتم و شاید هم کمی بجه گی .

-بدون پیش اومدن این ماجراها قرار بود برگردم سر کار سابقم .

-اهان .

-جدی جدی میخوای بری کارخونه ؟

دستامو تو هم قفل کردم تا لرزش محسوسش به چشم نیاد .

-روم نمیشه فکر کنم بهتره برگردیم ، همه اون عکسا رو دیدن ...اخه من چطور تو روشون نگاه کنم ؟

-میدونستم نمیخوای بری کارخونه ، فقط بعداً میخوای چیکار کنی ؟

-یعنی چی ؟

-کار دیگه !

-دیگه با این سابقه های کاری درخشانم میشه کار پیدا کنم ؟ بابا گفت میریم یه شهره دیگه زندگی میکنیم ، خب فکر کنم کارم پیدا کنم .

-خوبه .

-اره ، خوبه .

باز سکوتی که ازار میداد و باز ذهن من که داشت اتفاقات رو تجزیه و تحلیل میکردم و اخر طاقت نیاورده تند و براق گفتم :حرف بزنیم ؟

با تعجب نگاهم کرد...شاید لحنم تند و بود البته کمی بی قرار: تا حالا داشتیم چیکار میکردیم ؟

-در مورد گذشته .

نگاهش رنگ غم گرفت و ماشین رو گوشه ی خیابان نگه داشت و کاملاً به سمتم چرخید ، هوای سرد بیرون باعث شد به خودم بلرزم :

-میشه شیشه رو بدید بالا ؟

نگاه گرفتم از شیشه ی بالا رفته : خب بگو .

romangram.com | @romangram_com