#طلسم_شدگان_پارت_191


-صبر کن میرسونمت .

-ممنون خودم میرم .

-از پدرت میترسی ؟ بذار باهم میریم حرف دارم باهات .

ته دلم یه اضطراب نشست از حرفهایی که قرار بود زده شه و یه لرز نشست تو تنم ، قرار بود چی بگیم ؟ از پدر مادرمون ؟ اره باید حرف میزدیم اون تو تمام این مدت میدونست مادر منو و پدرش ...

سرد لبخند زدم و قبول کردم همراهیش کنم و همراهش شدم ، اینکه با همه ی حرف و حدیثهای پیش اومده هر دومون احمقانه می خواستیم باهم حرف بزنیم جسارت میخواست و ما جسارت کردیم ، اما این سکوت فضای ماشین ازار میداد . دنبال تغییر جو موجود دست دست کردم و دنبال سوال به ذهنم فشار اوردم کمی هم کنجکاویه گذشته الوند باعث میشد سوالاتمو راحتتر جفت و جور کنم .

-شغل سابقتون چی بوده ؟

نگاهم عمیق و طولانی ، شاید انتظار این سوال و نداشت : وکیل بودم .

کلمه ی وکیل رو زیر لب زمزمه کردم و الوند رو در پرستیژ وکیل تصور کردم ، بهش میومد ؟ اما چرا الان اومده بود تو کارخونه ؟

-چرا شغلتونو ول کردین ؟

خونسرد جواب داد : به دلایلی از کار معلق شدم .

با بهت نگاهش کردم : با یکی دعوام شد منم عصبی شدم نتونستم خودم و کنترل کنم این بود که اخراج شدم .

-چرا عصبی میشید ؟

-نمیدونم دست خودم نیست .

-دقت کردید این روزا با همه ی اتفاقات بدی که افتاده خیلی ارومید ؟

با تعجب نگاهی بهم انداخت : خب واسه تلاشای ایمانه ، اموزش هایی که بهم میده .

و من به سادگی متوجه ی دستپاچگیش بودم اما اهمیتی ندادم .

-الان میخواین دوباره برگردین سر کار وکالت .

-اره دیگه یه اشنا گیر اوردم قراره کارمو درست کنه .


romangram.com | @romangram_com