#طلسم_شدگان_پارت_190

سرم رو اروم تکون دادم و از جابلند شدم و یاسی اروم تنم رو در اغوش کشید و من چقدر اروم میشدم تو اغوش خواهر کوچولوم .

***

نگاه میکنم به افتاب زیبای بهاری که بی دعوت سرک کشیده تو پستوی اتاق و گرم لبخند میزنم ، اما با به خاطر اوردن اتفاقات روز گذشته لبخند گرمم سرد میشه زیر بار سردیه اتفاقات افتاده ، حس بدی میگیرم و بی قرار شده انگار رخت میشورن تو دلم که ارامشم پرکشیده و رفته ، اروم از جا بلند شدم و به عادت این چند روزه دست و رو شستم و لباس به تن کردم تا به کارخونه برم ، هرچند مردد مونده بودم بین رفتن و نرفتن ، شرم اتفاقات رخ داده مرددم کرده ، اما با اینجال میل دیدن الوند و یه سری سوال که تو سرم وول میخوردن و بذر شکی که تو تنم افتاده بود باعث میشد شرم رو بذارم کنار پا تند کردم سمت اشپزخانه ، با دیدن خاله و یاسی سلام کردم و روی صندلی نشستم و به سختی چند لقمه صبحانه قورت دادم .

-میخوای بری کارخونه .

-با صدای یاسی سر بلند کردم : اره .

-بابا ؟

-پدرتون چیزی در مورد سرکار رفتنت نگفته بهتره بری سر کارت ، تازه الانم خونه نیست و مثل همیشه تا غروب نمیاد ، البته اگه باز انفاق بدی نیفته .

اروم از جام بلند شدم و با یک خداحافظی کوتاه به سمت حیاط رفتم و با دیدن ماشین الوند متعجب نگاهی به اطراف انداختم هنوز نرفته بودو من فکر میکردم توی کارخونه باهم حرف می زنیم ، الوند در حال پایین اومدن از پله ها به سمتم اومد ، لباس بیرون به تن داشت اما خبری از کیف لب تاب همیشه همراهش نبود ، تند و با سری پایین سلام کردم و جواب شنیدم .

-جایی میری ؟

سوالش رو با سوال جواب دادم : نرفتین کارخونه ؟

-نه چون دیگه نمیرم ، سهامم دارم میفروشم .

-چرا ؟

-دلایل شخصی .

-خب وقتی شما نمیرید من چیکار کنم ؟

بی تفاوت گفت : تو برو سر کارت کسی کاریت نداره .

بی اراده لب زدم : بدون شما ؟

و بلافاصله لب گزیدم و الوند اما با چشمانی گرد شده نگاهم کرد : دیگه از این به بعد مجبوری چون من قراره برگردم سر کار سابقم تو تهران دیگه تو این شهر نمیمونم .

با این حرف تمام انرژیم تحلیل رفت و رو گرفتم از الوند که انقدر راحت حرف از نرفتن میزد : چی شد ؟

-بهتره برم سر کارم .

romangram.com | @romangram_com