#طلسم_شدگان_پارت_189


سری تکان داد و با سری پایین افتاده از درب خارج شد ،

-خاله این حرف چی بود زدید ؟ یعنی چی گفتید من با اقای یزدان مهر ازدواج کنم .

دستامو تو دست گرفت : عزیز دلم من به خاطر خودت میگم ، فکرکردی ایبده ت با پخش این عکسا چی میشه ؟ منم میدونم الوند پسره خوبیه میدونم میتونه تو رو خوشبختت کنه خیال منم راحت شه ، هر انسانی با ازدواج کامل میشه یکم به فکر بیماری تم باش .

پوزخند بی صدایی زدم ، خاله داشت در مورد بیماریم میگفت من که سعی داشتم خوب شم ، من که همه تلاشمو میکردم ، از دنیا نبرید مثل یک فرد عادی زندگی میکردم ، ایا لیاقت من سرزنش بود ؟

-معذرت میخوام نخواستم ناراحتت کنم .

ناراحتم کرده بود اما ترجیح دادم حرف نزنم : به ازدواج با الوند فکر کن .

یراق سرم رو بالا اوردم : خاله معلومه چی میگید ؟ نظر اون مهم نیست ؟

-اونم بهت عادت میکنه .

-همین ...مامانم به بابام عادت کرد ؟ نه نکرد ! همین خود شما چند وقته پیش داشتی شعار میدادین با ترحم ازدواج نکنم ، الان الوند با من ازدواج کنه از سر ترحم نیست ؟ قرار دوباره چی تکرار شه تو زندگیمون یه بی ابرویی دیگه ؟ بمیرمم تن به ازدواج تحمیلی که مثلا اخرش به عادت ختم شه نمیدم چون عادت اون مدله شبیه تحقیر میمونه ، الان به اندازه ی کافی تحقیر شدم شدم، معذرت میخوام .

دستامو از دستای خاله جدا ک دم و خم شدم روی زمین ، دونه دونه عکس هایی که سند زده بودن به بی ابروییمو برداشتم و روی هم قرار دادم و به سمت اتاقم رفتم ، نفس بلندی کشیدم دیگه بس بود گریه خودم رو که باور داشتم ، بی گناهیمو و همینطور .

نگاهی دوباره به عکس ها و تن عریانم انداختم ، این عکسا خجالت اور بودن و زشت .

لعنت به ادمی که این نمایش و راه انداخته بود ، سرم رو بالا گرفتم » خدا اون بالایی دیگه ؟ میدونم نفرین بده میدونم نفرین دوسر داره ، پس نفرین نمیکنم اما توام قول بده منو یادت بمونه ، باشه خدا ؟ «

قران جیبی ایمان رو از کیفم بیرون کشیدم و با صدای بلند شروع به خوندن یاسین کردم و هر واژه این سوره ی ملکوتی روحم رو به عرش میبرد و ارومم میکرد ، میدونستم خدا هست کنارمه ، کمکم میکنه من تن سپردم به مصلحتشو میدونستم پشت همه ی اتفاقات زندگیم حکمتی ناخونده هست .

با پایان سوره اروم قران رو بستم و بوسه ای روی جلد گذاشتم و سر بلند کردم ، یاسی با دیدنم لبخند سردی زد : خوبه که انقدر ارومی ، خاله از طوفان بابا گفت برام .

-کی اومدی ؟

-نیم ساعتی میشه ، خاله همه چیز و برام تعریف کرد .

-یاسی من این عکسا رو نمیفهمم .

-حتی نگاشونم نکن همه چیز درست میشه من مطمئنم .


romangram.com | @romangram_com