#طلسم_شدگان_پارت_188
-اسم منو دیگه نیار .
-اینجوری نمیشه الوند باید ابروی رامش و بخره .
-چی میگی شعله ؟
-بذار حرف بزنم حبیب ، یه روز خواهرم یه خطایی کرد و تاوانشم شد یه فرار از خونه و بعدشم مرگ ، حالا این خطا رو دخترش کرده ، دختری که بیماره که ممکنه اتفاقاتی رو راحت فراموش کنه من اجازه نمیدم دختره خواهرمم به سرنوشت خواهرم دچار شه ...الوند باید این مشکل و حل کنه .
-باشه شعله جان اجازه بده همه مون با هم این مشکل و حل کنیم .
-اگه الوند و رامش ازدواج کنن خیال همه مون راحت میشه .
با بهت به چهره ی جدی خاله نگاه انداختم : شعله می فهمی داری چی میگی ؟ یه ذره عقل و منطق بد نیست داشته باشید .
-این بهترین راهه حداقل واسه بستن دهان مرده ، اگه کسی پرسید میگفت زن و شوهر بودن نامزد بدونم چه میدونم یه چیزی میگیم
-انگار عقلت سر جاش نیست ، میخوای دستی دستی این بچه ها نابود شن ، بذارید من میرم اداره ی پلیس فقط باید سعید و پیدا کنیم ، چند روز بهمون فرصت بلدید ، قول میدم بی گناهیه این دو تا بچه رو ثابت کنم .
-صبر میکنم یه هفته م صبر میکنم که بهت ثابت کنم خواهرزاده ت قصدش انتقام از دخترم بوده اما خواسته ی شعله م منطق نداره ، من گوشت دست گربه نمیدم ، هرچند این دختره ...
نگاهم بالا اومد روی صورت بابا ، مردمک چشماش لرزیدن تو نگاه غمزده م و باز ادامه ی حرفش رو خورد .
الوند با نگاه تاسف باری به وضع بوجود اومده همراه دایی حبیب از خونه بیرون زدند و من نگاه خجالت زده مو بالا اوردم و به بابا که همچنان با همون نگاه بد نگاهم میکرد دوختم : یه هفته دیگه اینجا زندگی میکنیم ببینم این الوند خان چه میکنه ، اگه ثابت کرد که همه چی یه اتفاق بوده که هیچی وگرنه بار میکنیم از این شهر میریم ، اما یادت باشه حق نداری بهم بگی بابا در حده یه سرپناه برات میمونم ، خفتم بهت نمیدم نترس .
نمیدونم بابا اصلاً معنی خفت و می فهمید یا خودش رو به بی خیالی زده بود ، با خروج بابا به اغوش خاله پناه بردم و های های تو اغوشش گریه کردم و گریه هام ضجه شدن تا فقط کمی سبک شه دل پر شده م ، مینا خانم دستی روی شونه م گذاشت
-دخترم گریه نکن نمیدونم مصلحت اینکارا چیه ؟ اما لابد مصلحتی داشته ، شعله جان تو این یه هفته ترجیح میدم دیگه نیام واحد شما .
خاله کمی منو از خودش دور کرد : چرا مینا جان؟ از حرفام دلخور شدی؟
-نه ولی اینجوری بهتره .
-شام و ناهار میخوای چیکار کنی ؟
-واسه م بیار اون طرف ، فقط دیگه مجبوری بیای زحمت ظرف بردن و اوردنم بکشی بدبختانه حتی نمیتونم ظرفم بشورم .
-تعارف نمیکنم چون فکر کنم اونجوری راحت تری به خاطر حرفامم معذرت میخوام مطمئنم بهم حق میدی .
romangram.com | @romangram_com