#طلسم_شدگان_پارت_185


الوند دست پدر رو رها کرد و پدر نگاه پرغضبی به صورتش انداخت : این عکسا جا واسه شک میذاره ، لازم نیست من قضاوت کنم این عکسا قضاوتتون میکنه .

-اینا فقط یه مشت عکس فتوشاپ شده س .

پدر داد زد : دِ نیست که اگه بود من درد نداشتم ،

دست گذاشت روی قفسه ی سینه ش : اینجام نمیسوخت .

بغض داشت کلامش و من میدیدم برق اشک و میان خونابه های چشماش و دلم ریش میشد از این دردی که پدر داشت و من کاری از دستم بر نمیومد چون اون اعتمادی که ازش دم میزد و باور نداشت .

با همون بغض ادامه داد : امروز صبح که این عکسارسید دستم اول بردمشون پیش یکی که بلد اینکار بود ، هویت عکسا و واقعی بودنشون رو تایید کرد اگه الان دارم داد میزنم تا خالی شم واسه اینه که پر شدم از رسوایی دخترم .

-این حرفها چیه اقای زمانی اخه معلومه که یکی داره باهامون بازی میکنه ، اخه مگه عقل نداریم چند روز بی خبر از خونه بریم و بعدشم اخه خودمون که از خودمون عکس نگرفتیم ! شرف ند اریم اگه بذاریم یه بی رگ ازمون عکس بگیره !

-شاید بی خبرگرفته ، الان چیزی که واسه من مهمه این عکسان .

--من اگه جای شما بودم ترجیح میدادم به فکر حال و روز دخترم باشم ، پدرید مگه نه ؟ مثل یه پدر کنار دخترتون باشید ببینید کی داره انقدر راحت ابرو میبره از دخترتون ، من به جهنم من هیچ جای قصه نیستم اما دخترتون که هست .

الوند حرف میزد و در تضاد با حوادث پیش امده یه لحظه جون گرفتم از حمایت این مرد .

-من دختری که دخترانگی نداره رو به عنوان دخترم قبول ندارم .

لحظه ای احساس کردم قلبم از تپش ایستاد و پمپاژ خون به قلبم نرسید ، با این حرف روی تمام خوب بودن های پدرم خط کشیدم ، مردی که راحت از دختر نبودن دخترش حرف میزد ، پدر نبود ، نمیتونست پدر باشه چون فکر نمیکرد دخترش خم میشه زیر بار بی ابرویی گری ای که حقش نیست ، که دخترش ه*رزه س .

اما این دختر هنوز ب*کارت داشت که میشد مهر دخترانگیش ، این میشد جسارت ، که یکمی از هویتش دفاع کنه ، شرم بذاره کنار تو جاییکه باید بمونه پای شرفشداشت ، شرفی که پدرش نشونه گرفته .پس محکم مایسته ، محکمِ محکم زل میزنم تو چشمای پدرم .

-مهر شرف من دختر بودنمه ، دختربودنمم راحت تشخیص داده میشه ، سختش واسه شما میشه پزشکی قانونی و اسونش میشه یه دکتر زنان و زایمان اما واسه من همه ش سخته چون بابام تلخه ،نیش میزنه ، میشکنه بابام یادش رفته بابامه .

-خب اونم ...

حرفش رو خورد و من فکر کردم بلاخره فهمیدید حرفای بی پروا زده شده ش باعث شرمندگیه ...

-همین امروز از این خونه میریم اما فقط منو یاسی تو دلت خواست هر قبرستونی بری برو ، اصلا بازم برو گمشو به من یکی مربوط نیست .

فریاد زدم : بابا .


romangram.com | @romangram_com