#طلسم_شدگان_پارت_184
چشم چرخوندم تو اتاقی که حالا فقط من بودم و نازنین و الوند ، زمین به طرز وحشتناکی دور سرم می چرخید ، نمیدونم اخر دنیا که میگفتن کجاست ؟ اما این جا که نمیتونست بدتر از اخر دنیا باشه ، جایی که بین دونستن ها و ندونستهای زندگیت سردرگم میمونی و با دست و پازدن بین راست و دروغ های زندگیت بیشتر غرق میشی تو مجهولات ، تو.. بین دردهایی که هستن و با همه ی تلاشت برای بی خیالی طی کردن اما غده شدن و چمبره زدن روی زندگیبت اسیر شدی .
صدای پر از خشم الوند رو میشنوم باز درد میشینه روی دردم ، من میشم همین تیشه ای که بابا دیروز میگفت ضربه زدم به ابروش ، این عکسها درد داشت ،ابروی رفته بود ، لکه ننگ بود
-این عکسای مسخره رو از کجا اوردی ؟
-من اینارو از جایی نیاوردم این عکسا تو کارخونه پخش بود و من فقط یه تعدادیشونو جمع کردم ، چیه حالا مشکلی هست ؟
-چندتا عکس فتوشاپ واسه ریختن ابروی دیگران دیگه از مد افتاده .
-فتوشاپ ؟! خدا کنه ما که بخیل نیستیم .
صدای برخورد پاشنه ی کفشاش توی سرم پیچید که دور میشد : چرا این قیافه رو گرفتی ؟ یه عوضی چهارتا عکس فتوشاپ گرفته باور کردی ؟ خیلی راحت یه کارشناس میفهمه اینا فتوشاپه ، بهتره ایناروهم بدیم دست بازپرس ضمیمه ی پرونده کنه
بی حرف سرم رو بالا اوردم و نگاهی به چهره ی عادی الوند انداختم ، لبخند بی رمقی زد: شدی مثل اولین باری که تو بچگی دیده بودمت ، نگاه چه گریه ای میکنه .
فین فین ارامی کردم : فقط موهاتو خرگوشی نبستی وگرنه دقیقاً همون شکلی میشدی ، پاشو الان بهتره بریم تو رو بذارم خونه خودمم برم اداره ی پلیس .
به دست دراز شده ش نگاهی کردم ، دستم رو بلند کردم و لبخندی زدم اما با یاداوری عکسها دستم رو پایین اوردم و با تکیه به زمین بلند شدم ، الوند نگاهی به دستش انداخت : اینجوری خوبه باید قوی باشی .
و من قدرت گرفتم با همین جمله و با قدمهایی محکم بی توجه به نگاههای زشت و بد دیگران ، کنار الوند قدم برداشتم و سوار ماشینش شدم و تو سکوت سایه گستر ماشین سکوت کردم تا خود خونه ، خونه ی که طوفان زده بود من بی خبر از همه چیز وارد گردباد مصیبتها شدم و تنم لرزید و چرخید تو داد و هوار حرف و تهمت پدرم .
پا که داخل خونه گذاشتم داد و فریاد بود که رو سرم هوار شد ، نه فقط رو سر من رو سر الوندم ، بابا با چشمانی که بیشتر شبیه دو کاسه ی خونه بود که تیله های قهوه ای توش می درخشیدند روبه روم قرار گرفت و همون عکس های کذایی رو بالا گرفت و محکم پرت کرد تو صورتم ، تیزی لبه ی یکی از عکسها خط کشید رو گونه و درد پیچید تو صورتم اما این درد نمیشد کنار دردی که زبان میزد .
-این عکسها چه معنی میدن ؟ گفتید دزدیدنتون ، مام ساده باور کردیم ، اما نه... کسی شما رو ندزدیده بود شما رفته بودید ه*رز بپرید و ه*رزگی کنید ...منه احمقو بگو باور کردم ، یعنی تو دختره ی ...حاضر شدی به بابات دروغ بگی فقط واسه خاطر اینکه بری با این پسره دنبال ...
پوزخندای عصبی گاه و بیگاه پدر روی اعصابم میرفت و من مات همه ی نباید شده ها تنها با سکوت نیم نگاهی به خاله و مینا خانم انداختم که ناباور نگاهشون رو خیره ما کرده بودن .
-چرا حرف نمیزنی ؟ هان با توام .
نگاهی به اشفشان سرخ شده ی صورت پدرم انداختم و نگاهی به دستهای بالا اومده ش ، چشم بستم به روی پدری که داشت اصول شکنی میکرد و برای اولین بار دست رو دخترش بلند میکرد ...
-اقای زمانی ...
سیلی به صورتم نخورد و با صدای الوند تند چشم باز کردم و نگاه دوختم به دستهاش که دستهای پدرم رو در هوا به بند کشیده بود .
-اقای زمانی چطور میتونید انقدر راحت در مورد ما قضاوت کنید ؟
romangram.com | @romangram_com