#طلسم_شدگان_پارت_183
-مهمه ؟!
خندیدم : پس بیا بشین .
روی صندلی ای کنارش نشستم و بعد از ساعتی تاخیر بلاخره سرو کله ی یکی از سهامدارا پیدا شد ، اقای ابطحی به تمایندگی از سایر سهامدارها اسناد و مدارکی رو تحویل الوند داد و مدعی شد سهامش رو فروخته و حالا طرف حساب اون و سایرین فقط یک نفره .
و اون یه نفر کسی نبود جز نازنین .
نگاه بهت زده ی هردمون به سمتش چرخید که کنار خانم هاشمی و در استانه در قرار داشت ، بلاقاصله با یاداوری رفتار گذشته ش ابرو در هم کشیدم و اخم کردم اما نازنین خیلی خونسرد سلام بلندی کرد .
-به به ببینید کیا اینجان
-تو ؟
-انتظار کس دیگه ای و داشتی ؟
-فکر کردی برام مهمه ؟
-الان سهم من خیلی بیشتر از توئه.
-پس بهت تبریک میگم میتونی اینجا رو ریاست کنی .
-منم به تو تبریک میگم
و اشاره ای به من کرد و ادامه داد : زوج خوبی هستید ، معلومه خیلی ام عوضت کرده و روت تاثیر گذاشته حالا کی بیایبم شیرینی تونو بخوریم پسردایی .
واژه ی پسردایی رو تعمداً غلیظ ادا کرد و نیشخندی به من زد : این حرفا چیه ؟
-حرف ؟ خیلی فاصله نیست بین حرف و عمل .
و دست برد ته کیف بزرگش و پاکتی بیرون کشید و مقابلمون قرار داد ،من و الوند نگاه متعجبی به هم و سپس به پاکت انداختیم ، منظور نازنین و نمی فهمیدم ، اروم لب زدم : این چیه ؟
بلند خندید : نمیخواین بازش کنید ، کلی تجدید خاطره میشه براتون .
الوند تند پاکت رو باز کرد و متوجه شدم با دیدن محتویات پاکت چطور رنگ صورتش پرید ، جسارت کردم و سرم رو جلوتر بردم تا دلیل اشفتگی الوند رو بفهمم اما من هم با دیدن محتویات پاکت تماماً لرزیدم و بی حس و حال سر خوردم روی زمین ...
romangram.com | @romangram_com