#طلسم_شدگان_پارت_182

و ارومتر زمزمه کرد : شاید ...

-نمیدونم چرا امروز حس بدی دارم ؟

به چهره ی نگرانش نگاه کردم ، فکر کردم واسه تغییر بحث این حرف و زد اما این همه اشفتگی یعنی به خاطر اوردن یک موقعیت بد :

-هیچ انفاق بدی قرار نیست بیفته .

-اگه همونظور که سعید گفت سهامدارا نیان ...

-وقتی میگید پلیس گفته هیچ ردی از پولشویی تو کارخونه نیست ، وقتی سهامدارا همه شون در خواستتونو واسه جلسه رد نکردن ، شک واسه چی؟

اه بلندی کشید : نمیدونم ، باید صبر کرد .

ماشین رو داخل محوطه پارک کرد ، اون به سمت اتاق جلسه رفت و من به خاطر کاری که تو اتاقم داشتم به اتاقم رفتم و چند لحظه بعد به سمت اتاق الوند حرکت کردم ، صدای ارومش رو از پشت درب اتاق میشنیدم ، گوشهام کنجکاوانه تیز شدن برای شنیدن حرفهاش .

-والا من از اولم از این شغل متنفر بودم خودت که میدونی محض دوستی و رفاقت بود که اومدم تو کارخونه و گرنه از قدیم گفتن سری که درد نمیکنه رو دستمال نمیبندن ، من دستمال بستم رو سرِ درد نکردم و سرم جدی جدی درد گرفت با شنیده هام الانم فقط منتظره

اشاره ی تو بودم ، تو بگی استعقا ، استعفا میدم و مثل همه ی این سالا ترجیح میدم سود سهمم ریخته شه به حساب و خودمم برم سر کار گذشته م .

سر در گم از حرفهایی که شنیدم ، ترجیح دادم فعلا برم و چند دقیقه بعد برگردم ، خانم هاشمی با دیدنم لبخندی زد : چی شد ؟رات نداد ؟

کلام کنایه امیزش رو نادیده گرفتم : نه الان میرم .

و اجباراً دوباره همون مسیر رو برگشتم و اینبار دیگه صدایی شنیده نمیشد ، در زدم و اروم وارد شدم ، الوند روی صندلیش به سمتم برگشت و موهای ریخته روی صورتش رو کنار زد : چرا بار اول نیومدی تو اتاق ؟

لب گزیدم و اروم زمزمه کردم : از کجا فهمیدین ؟

اشاره ی به مانیتور جلوی روش کرد : از اینجا .

تصویر کاملی از سالن مشخص بود : نخواستم مزاحم صحبت کردنتون شم .

-ولی شنیدی ..

حرقی نزدم : بیا تو که الان بقیه م میرسن .

-اونوقت نمیگن من اینجا چی کار میکنم ؟

romangram.com | @romangram_com