#طلسم_شدگان_پارت_180
سرخورده تر از لحظه ی اومدنمون سوار ماشین دایی حبیب شدیم و دایی حبیب همون اول راه شروع به مواخذه ی بابا و حمایت از الوند کرد و بابا اما مصرانه رو حرفهای خودش بود ، در طول زندگیم به خاطر نداشتم پدرم این چنین سفت و سخت رو مسئله ای که ساخته ی ذهنش بود بمونه و کوتاه نیاد و حرفهای پر از منطق دایی حبیب هم تاثیری در حال پدر نداشت اما بلاخره بابا رضایت داد امروز و به شرط نیومدن الوند به قسمت دایی حبیب ، تو اون خونه بمونیم تا فردا جایی رو برای اجاره پیدا کنه .
و من چقدر افسوس خوردم از تفریحی که میتونست بهترین تفریح زندگیم باشه و اینچنین و به خاطر هیچ به دست باد سپرده شده بود و چقدر بیشتر افسوس خوردم که پدرم رو در تمام این مدت نشناخته بودم .
پدر مشکوک ، یاسی امیدوار و خاله ناراحت نگاهشون رو بهم من دوخته بودند و من زیر نگاه های متفاوتشون چیزی به روی خودم نیاوردم و با لبخندی مصنوعی از خونه خارج شدم ، الوند هم تازه ماشینش رو بیرون زده بود و با دیدنش سلامی کردم و سعی کردم بی تفاوت رد شم ، اما عذاب وجدانی که رو سینه م باد کرده بود چربید به هر حس دیگه ای ، نگاهی به درب بسته ی خونه انداختم ، نگاه کسی روی ما نبود .
-الوند شیشه ی ماشینش رو پایین کشید و به درب ماشین تکیه زدم : معذرت میخوام .
-برسونمت ؟
لبخندی زدم و درب ماشین رو باز کردم : ممنون .
-خوبی ؟
-بکم اره دروغ گفتم .
-ولی خوب باش .
-وقتی بابا اونجوری میکنه ! به خدا نمی فهممش فقط میدونم اون ادم بدی نیست یعنی نمیتونه بد باشه .
-پیش اومده ، لابد ایشونم دلایل خاص خودشو داره ، هر انسانی واسه هر کارش هدفی رو دنبال میکنه لابد ایشونم هدفی دارن .
نحوه بیان جمله ش ترس به جونم انداخت و خیلی زود حال طبیعی گرفت : میخوای یه اهنگ بذارم ؟
-نه ممنون بی کلام دوست ندارم .
بی اهمیت به نه ی من دست برد و پوور ضبط رو روشن کرد و خیلی زود صدای موسیقی دلچسبی فضای اتومبیل رو در بر گرفت و گوش من تماما با جان و دل واژه واژه این موسیقی رو شنید .
روی سـردری خـونه گـلهــای یــاس بـهــاری
یادتـه ازم گـرفـتـی گـفـتـی واسـه یـادگـاری
لای دفـتـرت گـذاشـتـی اسمـمو زیـرش نوشتی
گـفـتی تا آخـر عمـرت اونـا رو نـگـه مـی داری
عمـری رو سـردری مون گـل یـاس میـاد و مـیره
romangram.com | @romangram_com