#طلسم_شدگان_پارت_178

-انقدر بلند بلند حرف میزدید که لازم نباشه کسی به حرفاتون گوش بده ، چقدرم قشنگ حرف می زدین .

-گیریم که قشنگ حرف میزدن به شما ربطی داره .

نگاهی به چهره عصبی رامبد انداختم و سری برای یاسی تکون دادم

-برو اقا مزاحم نشو .

-شما مزاحم شدی .

-من دارم حرف میزنم مزاحم چیه ، شمام برو خدا روزیتو جای دیگه حوالی کنه .

-خدا منو فرستاده روزیتو ببرم ، ببین من اهل دعوا نیستم اما اگه تا چند دقیقه ی دیگه اینجا بمونی اهل دعوا ام میشم .

-برو بابا ، اصلاً مگه شما چه کاره ی این خانمایی که دخالت میکنی ؟

رامبد نگاهی به هردومون انداخت : داداششونم ، حرفیه ؟

-باور نمیکنم ، ولی میرم شمام نوش جونت باشه .

-زر اضافه نزن که از بی غیرتیمه الان زنده ای .

پسر بی حرف راشو کشید و رفت و رامبد عصبی به سمت ما برگشت : از کی تا حالا حواسم بهتون هست ، اگه گذاشتم پسره زنده بره فقط و فقط واسه اینه شمام کم تقصیر نداشتین اخه چه معنی داره انقدر بلند بلند حرف بزنید ؟

یاسی اخم غلیظی کرد : خودم بلد بودم چطور حساب این پسر رو برسم که یاد بگیره دیگه هرجا دختر تنها دید رو مخش نره ، لازم به دخالت جنابعالی نبود .

-یاسی اینجا رو دیگه رو اعصابم نرو ، درسته پسرخاله تونم ولی از همون روز اول که فهمیدم چه نسبتی باهم داریم حس بردارانه ای بهتون داشتم ، یه برادرم هرچی نباشه غیرت داره ، خوشم نمیاد اینجوری سبک بازی در بیارین .

-من رفتارم به خودم مربوطه اگه بد بود بابام بهم تذکرشو میداد ، شمام به فکر خودت باش چون من حتی حس نمیکنم تو پسر خاله م باشی برادری پیشکش .

یاسی این رو گفت و عصبی راهش رو کشید و رفت و رامبد عصبی تر همراهش شد و با صدای بلند توبیخش میکرد ، من اما تو فکر درست و غلط رفتارمون از اینکه بقیه هم این بلند صحبت کردن و خندیدن رو دیده باشند و زشت بدونن پر از حس های بد و ضد نقیض شدم و با اعصابی که بهم ریخته بود به سمت بالای بیشه زار که به عمق رودخانه می رسید حرکت کردم

بارش بارانهای بهاری شده بود جریان اب و صدای برخورد امواج تو قسمت پایینی رودخونه شدت بیشتری داشته باشه .

سرم رو که بلند کردم با دیدن امید در سمت دیگه رودخانه تعجب کردم ، امید ازم خواست به سمتش برم و من اما اهمیتی به درخواستش ندادم چون تمایلی به ملاقات باهاش نداشتم ، خواستم داد بزنم نمیام اما حرفهای اطرافیان تو سرم پیچید ، امید نبود ...امید مرده بود ...پس این مرد کی بود ...خیال امید ؟! دوباره تو سرم و کنارم زندگی میکرد ، سرم رو تکون دادم تا خیالش از ذهنم بره اما بود همونجا قرص و محکم ایستاده بود ، پا تند کردم و به به سمت دیگه رودخانه رفتم ، حال بد .. فکر خراب .. اراده ی من برای اثبات عدم وجود امید همه و همه دست به دست هم داد تا بی فکر و احمقانه قدم توی رودخانه بذارم ، امواج سرد به پاهام برخورد میکردن و من نگاهم تنها به امید بود و زمزمه وار با خودم تکرار میکردم تو نیستی ...مردی ...ذهنم تماماً گذشته رو به خاطر اورد ، تصویر امید اروم از جلوی چشمام محو شد و این باعث شد یه لحظه ای زیر پام خالی شه و نتونم تعادلم رو حفظ کنم و ابهای ناارام رودخونه تمام تنم رو به اغوش بکشن و تمام تلاش من برای ادامه ی زندگی تبدیل شد دست و پا زدن های بی نتیجه تو اغوش سرد رودخونه بود و تلاشم برای نفس کشیدن ختم میشد به ابهایی که پیاپی و بی وقفه قورت میدادم

چقدر گذشت رو نمیدونم اما باسبک شدن بدنم چشم باز کردم و متوجه شدم تن بی حس و جانم بی اراده و روی هوا در حرحرکته ، تنم روی زمین قرار داده شد و فشار کف دستی رو روی قفسه ی سینه م احساس کردم و اب وارد شده به تنم بالا اومد و حالم رو زیرو رو کرد و وحشت زده به الوند چشم دوختم که نگران تلاش میکرد به زندگی برگردم ، چشمای باز شدمو که دید خدارو شکری گفت ،

romangram.com | @romangram_com