#طلسم_شدگان_پارت_177
-باشه بربم .
مسیر رود خونه رو تا بیشه زار جاییکه به خاطر عمق زیاد اب و حتی باتلاقی بودن کمتر کسی به اونجا میرفت طی کردیم و یاسی با دورشدنمون بلافاصله در مورد بابا نظر داد :
-چرا بابا ایبنجوری کرد ؟
-عجیب نبود ؟!
-خیلی ، نکنه چیزی یا حرفی شنیده ؟
-اخه چه حرفی ؟
-نکنه اونم مثل من فهمیده شما دو تا به هم علاقه دارین ترسیده حرفی حدیثی پیش بیاد .
-یاسی من الان حالم خوب نیست میشه در مورد یه چیز دیگه حرف بزنیم ؟
یاسی بلافاصله شروع به تعریف اتفاقات روز اخر دانشگاهشون کرد و هیجان اتفاقات پیش اومده باعث میشد صداش رو بالا ببره
...و گاهی صدای جیغ هاش توجه ی اطرافیان رو جلب میکرد و این مورد اهمیت منو یاسی نبود چون هیچ وقت به خاطر ندارم که در این مورد از پدر تذکری شنیده باشیم .
نگاهی به گیاهای خودرو اطراف بیشه انداختیم ، یاسی دست برد و چند برگ پونه ای چید ، عطر پونه ی تاره رشد کرده زیر بینیم پیچید و هوس مزه کرده برگ تند و سرد پونه باعث شد برگ پونه ای رو و بچینم و زیر دهان مزه مزه کنم .
-تنده .
-اره ، خیلی ولی با اینحال من عاشق عطر و طعم پونه م .
-اتفاقاً منم عاشق توام .
با ترس یه عقب برگشتیم و به پسری که لبخند مسخره ای به لب داشت و جسارت کرده و کنارمون ایستاده بود نگاه کردیم .
-تو غلط میکنی
استین یاسی رو کشدم : ولش کن بیا بریم .
-نه بذار حالیش کنم حق نداره همین جوری وارد حریم کسی شه ، به چه حقی به حرفامون گوش دادی
romangram.com | @romangram_com