#طلسم_شدگان_پارت_176
الوند نگاهی به سمت پله ها انداخت : مامان چرا نیومد ؟
نگاه منم به اون سمت رفت : میاد .
-باید زودتر حرکت کنیم میرم دنبالش الان پدرت و داییم میان و ...
جمله ی الوند کامل نشده که پدر با چهره ی خشمگینی در استانه در قرار گرفت و همون نگاه خشمگینش رو به من دوخت : تو اینجا چیکار میکنی ؟ پاشو بربم .
متعج از خشم صدا و نگاه بابا اروم لب زدم : سلام بابا .
بابا یک چشم غزه ی اساسی زد و من تند از جا بلند شدم ، به کنارش که رسیدم اروم شده بود و با لحن ارومی گفت : خوشم نمیاد با پسر جوون انقدر راحت حرف بزنی ، دیگه بی غیرت نیستم ، فردا پس فردا برات حرف در میاد ، بهتره بریم .
هضم حرفهای پدر مشکل بود و البته درک نشدنی ، اون خوب بود اما همیشه از اعتمادش به ما حرف میزد و حالا همه ی این حرفهای با تردید گفته شده چه معنی ای داشت جز همون بی اعتمادی مطلق .
مغموم و سر خورده جلوتر از پدر به بیرون رفتم و در عقب ماشین دایی حبیب و کنار یاسی و خاله نشستم .
نگاه ناراحت یاسی مدام روی صورتم بود ، تمام حرفهای پدر و رو شنیده بود نه تنها اون بلکه بقیه ی اعضای خونواده م اون حرفها رو شنیده بودن و من از این جهت شرمنده ی روی تک تکشون بودم و عجیبتر اینکه پدرم بی خیال بحث پیش امده راحت میگفت و میخندید ، هر چند دایی حبیب سرسنگین تر از قبل باهاش برخورد میکرد و ناراحتیش رو حتی گاهی بروز هم میداد .
و من تمام مدت نگاه زیر چشمیم به پشت سر بود و دلم نزدیک راننده ی ماشین
یاسی اروم کنار گوشم گفت یادت باشه در موردش حرف بزنیم الانم دیگه انقدر دید نزن ، خوردیش .
با حرف یاسی اروم لب گزیدم و تا رسیدن به کنار رودخونه کمتر به پشت سر نگاه کردم ، دایی حبیب برای پیدا کردن جای پارک مجبور شد از بالا تا پایین رودخونه رو دور بزنه و به سختی جای پارک پیدا کرد و با اینکه جای مناسبی نبود اجباراً ماشین رو در جایی نامناسب پارک کرد و الوند هم پشت سر ما نگه داشت ، مینا خانم با اخمهایی در هم کنار خاله قرار گرفت و مشغول پچ پچ شدند و میشد از حالت صورتش متوجه معترض و عصبی بودنش شد .
زیر چشمی نگاهی به الوند انداختم ، خونسرد در حال جابه جایی وسایل بود که لحظه ای چشمش به من و نگاه مستقیمم خورد لبخند نصف و نیمه ای زد و بلافاصله به کارش مشغول شد ،
وسایل رو زیر سایه درختی که تاره جوانه زده بود قرار دادیم ، چیدیم ، فضای سبز طبیهت دلنواز بود و صدای اب رودخونه روح نواز ، در جای جای منطقه ی چشمه های زلالی جاری بود ، فضای فرح بخش این روخونه برای من مقدس بود و من اینجا رو بیش از هرجای دیگه ای دوست داشتم چرا که معتقد بودم این مکان هنوز بکارتش رو از دست نداده و با حفظ طبیعت زیباش دست نخورده باقی مونده .
-میای بریم پایین رودخوپه؟
-دوره ممکنه پام اذیت شه .
-پس بریم سمت بیشه زار پایین ، اروم راه میریم .
-خلوت نیست ؟
-در عوض راحت تر حرف میزنیم .
romangram.com | @romangram_com