#طلسم_شدگان_پارت_175


برای احساسات من این رفتار مهربانانه رنگ دنیایی میگرفت که پر بود از شادی ، دلخوش شادیهام لبخندی زدم : تقصیر شما نبود ، بهرحال پیش اومد .

کمی دست دست کردم : شما هنوز بهشون شک دارید ؟

-معلومه که شک دارم تازه این روزا دارم میفهمم بعضی از ادمها اونقدر بد میشن که واسه رسیدن به خواسته هاشون از عزیزاشون بگذرن .

-یعنی چی ؟

-یعنی معادلات بهم خورده ی زندگی ، یعنی گله به خدا که چرا اینجوری شد ، نمیدونم شایدم من ناشکرم .

از حرفاش سر در نمیتوردم و با گنگی بهش نگاه کردم ، نگاه گنگم رو که دید لبخند نصف و نیمه ای زد : فلسفه ی زندگی درک نشدنیه وای به روزی که اسیر چیزی بشی که مدتها سعی کنی ازش فرار کنی ، وای به حالت ...

سکوت کرد : چیزی اذیتتون کرده ؟

-چیزی بود که خیلی وقت پیش ازارم میداد و حالا نمیدونم ...

ادامه ی زیر لبی و زمزمه وار جمله ش رو نشنیدم .

نترحتیش دلم رو ریش کرد ، دنبال تغییر جونا مناسب پیش اومده گفتم : منم از پس فردا بیام سر کار ؟

-چرا پس فردا ؟ اگه پات اذیتت نمیکنه از فردا بیا .

با دست ضربه ی به پیشونیم زدم : نه که گفتید پانزدهم جلسه س یادم رفت چهاردهمم کارخونه بازه ، انگار منم قرار تو جلسه شرکت کنم .

ظریف خندید و من جسارت خرج کردم و حرف دلم رو به زبان اوردم : میشه منم باهاش ، دوست دارم بفهمم سعید چه سوپرایزی تو کارخونه داره.

الوند نگاه عمیقی به صورتم انداخت : باشه .

با هیجان نگاهش کردم : وای ممنون .

عمیق تر خندید ، اما با یاد سعید هیجانم فروکش کرد و خجالت و زیر لبی گفتم: اگه سعید باشه من ...

نگاهش به انی رنگ خشم گرفت : اون نامرد که اصلاً ازش خبری نیست ، یعنی فکر میکنی بعد از اون اتفاق دور و بر من و کارخونه پیداش میشد، خب اونجوری که پلیس میگرفتش ، جرم ادم ربایی کم جرمی نیست .

از سادگی ای که خرج کرده بودم ، لب گزیدم : حق با شماست .


romangram.com | @romangram_com