#طلسم_شدگان_پارت_174
هیسی گفتم و با تایید دایی حبیب همه تصمیم گرفتن همراه ما به کنار روخونه بیان .
***
خاله به خاطر اسیب پام اجازه نداد تو جابه جایی وسایل کمک کنم و به خواست مینا خانم تا مرتب کردن وسایل تو خونه ی اونا منتظر موندیم ، با ورود به خونه شون اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد همون تابلوی شعر به خط نازنین بود ، با حسرت نگاهی به خط زیباش انداختم و روی اولین مبل نشستم ، تمام انرژیم برای شروع سیزده بدری که واسه اولین بار قرار بود تو یه جمع بزرگ برگزارشه به تحلیل رفت ، تو دو روز گذشته از هیجان امروز بند یک جا نبودم و اروم و قرار نداشتم وته دلم فوج فوج قند اب میشد و حالا ...
-رامش جان چیزی شد ؟
از خیال بیرون اومدم و لبخند بی جانی زدم .
:-نه ..نه ...
-فکر کردم چیزی ناراحتت کرده .
-نه خوبم .
مینا خانم لبخندی به صورتم پاشید : باشه ، من تا صدامون کنن برم از بالا چند تا لباس گرم بیارم ، تو همین جا باش.
این قسمت ساختمونم درست مثل ساختمون کناریش دو طبقه بود و با رفتن مینا خانم به طبقه ی دوم بی اراده از جا بلند شدم و به سمت تابلوی خط رفتم اروم از روی میز بر داشتم و دست به شیشه ی شفافش کشیدم و دوباره متنش رو از سر خوندم .
-ازش خوشت اومده ؟
وحشت زده از صدای الوند که درست پشت گوشم این جمله رو گفت دستپاچه شدم و تابلو از دستم افتاد و هر تکه از شیشه ش به چند قسمت تبدیل و پخش زمین شد ، با جیغ کوتاهی به خاطر افتضاح به بار اورده دستم رو روی دهانم گذاشتم و چشمام و خیره تکه های شکسته کردم و گوشم رو برای هر فریاد و سرزنشی اماده .
-فکر کنم دیگه وقتش بود بشکنه .
با تردید و اروم اروم سرم رو بالا اوردم ، الوند خیلی خونسرد نگاه از تابلو گرفت : بعداً جمعش میکنم ، پات چطوره ؟
لبخندی مصنوعی زدم : خوبم .
-خداروشکر ، الان برو بشین خیلی راه بری واسه ت خوب نیست .
اروم به سر جام برگشتم و فکرم رفت سمت خوب بودن این مرد و جمله ی یاسی تو سرم پیچید ، الوند بهم علاقه مند شده و من چقدر از این تحلیل شاد بودم و تو قراره با دلم بلافاصله این مهربونی رو پای همون علاقه ی خیالی گذاشتم : مامان کجاست ؟
-رفتن لباس گرم بیارن .
الوند تو جاش کمی جابه جا شد : تو این چند روز خیلی اذیت شدی و من واقعاً بابتش متاسفم .
romangram.com | @romangram_com