#طلسم_شدگان_پارت_173
و با این حرف بلند بلند خندید : خدایی حالا منو می دزدیدن یه چیزی ارزش داشتم ولی اخه الوند به چه کار میومد ؟
یاسی از جا بلند شد و دست به کمر زد : اونوقت جنابعالی رو باید واسه چی می دزدیدن ؟
-خوشتیپی بیش از حد .
-اعتماد به نفست منو کشته ، یه کم بیشتر خودتو تحویل بگیر .
-خودمم میدونم خودمو خیلی و اون جور که لایقمه تحویل نمیگیرم ولی چه کنم
-ملت ، بقیه هندونه میذارن زیر بغلشون تو خودت هندونه میذاری اونم هوارتا .
-ای بابا من نمیدونم چرا دارم با یه بچه کل کل میکنم .
یاسی عصبی جیغی کشید : خودت بچه ای ...
و دایی حبیب بلافاصله به حمایت از یاسی رامبد رو توبیخ کرد : الان به جای این بچه بازیا بهتره به این فکر کنیم بعد از این همه حادثه ی تلخ یکم زندگی کنیم ، یه کمم نفس بکشیم ، نظرتون چیه ؟ مثلا پس فردا سیزدهمه ک بهتره سعی کنیم یه روز خوب کنار هم داشته باشیم
-با حرف بابا موافقم ،با من بیاین فردا رو بریم مزرعه سیزده بدر و اونجا باشیم ، قبلنم قولشو دادین منم قول میدم خوش بگذره .
یاسی بلافاصله وسط حرف رامبد پرید :همچی میگی مزرعه انگار کجاست ، یه تاکستانه انگوره که هیچ جذابیتی نداره .
-حالا کی گفت تو بیای ؟
-منم نگفتم قراره با شما بیایم ما مثل هرسال میریم کنار روخونه ی )...( ، مگه نه بابا ؟
پدر لبخندی به چهره ی یاسی زد : اره بابا جان ، ما مثل هر سال میریم اونجا .
و رو کرد سمت جمع : ما به رسم یه عادت چند ساله میریم اونجا و متاسفانه نمیتونیم همراهیتون کنیم .
مینا خانم لبخندی زد : ما سالای گذشته با خونواده پدر الوند بیرون می رفتیم و این اولین باره که بعد از سالها قراره جایی بریم ، مزرعه تکراریه دام میخواد یه جای زیباتر از شهرم و ببینم درست مثل گذشته ، رامبد جان درسته قبلاً قول داده بودیم بیایم مزرعه ولی ...
الوند مداخله کرد : ، عذر میخوام مامان وسط حرفت اومدم ولی منم دوست دارم به یاد گذشته جاهای دیگه ی این شهر و ببینم
یاسی که از نزاع با رامبد خسته شده و کنارم نشسته بودم سقلمه ای اروم به پهلوم زد : یکمم میخواد تو رو ببینه .
romangram.com | @romangram_com