#طلسم_شدگان_پارت_172

در برابر اصرارش تسلیم شدم و واقعیت اتفاق افتاده رو تعریف کردم ، یاسی با دهانی باز نگاهم کرد : وای چه با حال یعنی اون گفت تو زدیش اونوقت چرا ؟

به معنی ندانستن شونه بالا انداختم و یاسی غرق در فکر از جا بلند شد و هر چند ثانیه یکبار نگاهی به من مینداخت :

-میگم نکنه اون منظور خاصی داره ، اینکه میخواد از تو جلو خونواده ش حمایت کنه ، اینکه ممکنه بهت علاقه مند شده

-چی؟

-من فکر میکنم الوند عاشق تو شده .

-چرت نگو

-اخه معنی این کار چی میتونه باشه ؟ جز علاقه .

همین چند جمله و حرف کافی بود برای بر انگیختن دخترانگی هایی م ، تلنگری شد برای رویا پردازی هام و خیال های دخترانه م ،خیالی که قشنگه ، گاهی برای احساست دلیل نمیخوای ، لازم نیست یکی بهت محبت کنه یا از دوست داشتنش بگه ، چیزی که مهمه قلبته ...قلبته که تعیین میکنه واسه کی تند تر بزنه ، برای کی زیباتر بتپه ...قلب محبت واقعی رو درک میکنه .

-کجایی تو ؟ داری به الوند فکر میکنی یعنی من تو رو نشناسم دیگه هیچی.

-فقط میتونم بگم اصلا حالت خوب نیست .

تند از جا بلند شدم :اره باشه فرار کن

جواب ندادم : فقط احمق بازی در نیار ، الوند که برگشت برو در مورد امروز کارخونه ازش بپرس انقدر دوست دارم بدونم مردا وقتی عاشق میشن چه مدله برخورد میکنن .

نیشخندی به لبخندش زدم و از اتاق بیرون رفتم .

تمام حرفهای اون روز خاله و مینا خانم و یاسی حول و حوش اتفاقات این چند روزه میگذشت و مدام سوالاتی میپرسیدند که من به خاطر قول و اعتمادم به الوند تا میتونستم کوتاه جواب میدادم .

از بین حرفهاشون فهمیدم اون روز و به پیشنهاد خاله به باغ رامبد رفته بودند و فقط کمی کارشون طول کشیده و دیر اومده بودن ... تمام اون تماس فقط یه دسیسه بود که پلیس قول رسیدگی و پیگیری داد و الوند مشکوک به هدف اصلی اونها دنبال دلیل ماجرای پیش اومده می گشت... ..

برای فهمیدن اتفاقات امروز کارخونه دل تو دلم نبود و مدام حسرت میخوردم چرا امروز و نتونستم به کارخونه برم تا از نزدیک در جریان اتفاقات پیش اومده باشم ...

با اومدن الوند مثل بقیه به هال رفتم و اون خیلی خونسرد از شرایط عادی کارخونه گفت و اینکه با بقیه سهامدارا حرف زده و قرار شده پانزدهم فروردین توی جلسه ای شرکت کنن .

اما نمیدونم چرا من به این همه ارومی شک داشتم و تا لب باز کردم این حرف و به زبان بیارم ، زنگ در به صدا در اومد و چند ثانیه بعد رامبد وارد خونه شد و از همون جا و با صدای بلندی داد زد : سلام بر اهل خانه .

و رو کرد سمت ما : امروز با بدبختی تونستم زنگ بزنم که شنیدم شما دوتا رو دزدیدن

romangram.com | @romangram_com