#طلسم_شدگان_پارت_170
قانع نشده بودم اما حرفهاشو تایید کردم و اون با استارتی ماشین رو به حرکت در اورد .
ماشین رو جلوی خونه نگه داشت و به چشمام نگاه کرد : اجازه بده بیشتر من حرف بزنم ، واسه خودت میگم ممکنه هرکسی با دریچه ی خودش ما رو قضاوت کنه .
-چرا نمیریم پیش پلیس ؟
-بهتره بریم خونه .
حرفی نزدم و بی حرف پیاده شدم ، باز هم تو راه رفتن مشکل داشتم و به خاطر نشستن طولانی توی ماشین و نداشتن حرکت پاهام کاملا خشک شده بود به طوریکه نمیتونستم از جام تکون بخورم .
-چرا پیاده نمیشی ؟
-نمیتونم پام تو حیاط پیچ خورد الان نمیتونم تکونش بدم .
-چطوری اونجا رو راه رفتی .
صادقانه گفتم : به سختی ، یعنی فکر میکردم دارم میمیرم .
الوند به کنارم اومد : همونجا بهم میگفتی کمکت میکردم ،.
حرفی نزدم و الوند کمک کرد تا از ماشین پیاده شم ، شونه م رو به سینه ش تکیه داد ، صدای تپش های اوج گرفته ی قلب هردمون رو میشنیدم ، از این همه نزدیکی حس خوبی داشتم ، یه گرمای لذت بخش زیر پوستم دوید
وارد حیاط خونه شدیم ، پدرم یاسی و بقیه توی حیاط انتظار اومدنمون رو می کشیدن و با دیدنمون بلافاصله به سمتمون اومدن ، با سوالهای بی وقفه شون ابراز نگرانی میکردن و اجازه صحبت کردن به ما نمیدادند ، بلاخره با خواهش پدرم جمع ساکت شد :
بهتره بربم تو سر فرصت همه چیز و تعریف میکنن .
بعد از یه دوش اب گرم که با کمک و همراهی یاسی گرفتم ، به سمت بقیه رفتم و الوند ماجراها رو بی کم و کاست تعریف کرد ، جز قسمت اخر که یه تغییر کوچولو تو اصل ماجرا داشت :
-خداروشکر سویبچ ماشین روش بود و مام در و باز کردیم که سر و کله ی یکیشون پیدا شد ، من که از بس عصبی شده بودم مغزم از کار افتاده بود ، مونده بودم چه کنم که رامش با یه چوب زد تو سرش .
نگاه تحسین امیز بقیه به سمتم چرخید و من معذب و متعجب از این داستان خیالیه الوند و برای فرار از واقعیت سر به زیر انداختم .
دایی حبیب نگاه از من گرفت: بهتره بریم کلانتری یه شکایت نامه تنظیم کنیم و بعدشم بریم دکتر که پای رامش و ببینن ممکنه در رفته باشه
-شما برید بیمارستان من الان انقدرنگران کارخونه م که به هیچی فکر نکنم .
-درکت میکنم دایی جان ولی هر چیزی یه اصولی داره امروز جمعه س و کاری ازت ساخته نیست فردا میری به اوضاع کارخونه رسیدگی میکنی ، منطقی عمل کن منطق میگه الان باید پلیس وارد ماجرا شه .
romangram.com | @romangram_com