#طلسم_شدگان_پارت_169


-خوبی تو ؟

سر تکان دادم ، در رو باز کرد و پشت فرمان نشست

-نزدیک شهریم ، زنگ زدم به خونواده خبر دادم

گردن خشک شده م رو تکانی دادم : تموم شب و رانندگی کردین ؟

-زود خوابت برد !

-اره .

با چرخش کامل بدن به سمتم لب زد .

-ببین رفتیم خونه همه شنیده هاتو بگو جز این قضیه ی اخر ...

نفس ارومی گرفت و نگاهش رو تو چشمام انداخت

- من مو به موی حرفهای سعید و به خاطر دارم اون حرف اخرش که گفت وقتی بریم خونه می فهمیم تو چرا با من همراه شدی ، قصدشون از این چند روز دزیدنم رو گفتن اما نگفت تو کجای این قصه ای ...میترسم از خوابی که دیدن میترسم تعبیر قشنگی نداشته باشه ، میترسم تعبیرش بشه یه لکه ی ننگ یه بی ابرویی و رسوایی یه قصه ی تلخ ..

نفسی کشید ، زمزمه اروم زیر لبیشو شنیدم : خدایا چطور بگم ؟

-ادما حتی اگه نزدیکترین کساتم باشن احتمال بد قضاوت کردن دارن ، اینکه منو تو یه مدت دور از خانواده بودیم ممکنه شبهه ایجاد کنه .

گیج حرفهایی که میزد ابرو در هم کشیدم : میخوام بهت بگم رسیدیم خونه بگو بهاره در و باز کرده و مام فرار کردیم تو لحظه ی اخر یکیشون سر رسید که تو اونو زدی .

-چی ؟ من ؟ اخه اینا چه ربطی بهم دارن ؟

-قرار بود بهم اعتماد کنی ، من الان دارم از حرف و حدیثایی که ممکنه در اینده پیش بیاد جلوگیری میکنم

باد سردی داخل ماشین پیچید ، هوا سرد و تردید موج نیزد تو سرمای هوای زندگی ...و من نمیتونستم اتفاقات رو بهم ربط بدم و توجیه کنم

-یعنی اگه اونا بفهمن شما اون مرد و زدین ما بی ابرو میشیم .

متوجه جمع شدن گوشه چشمش شدم ، لب گزیدم به خاطر حرفی که زده بودم و بیشتر شبیه طنز بود : ببین خونواده مون ممکنه الان با خودشون فکر میکنن من که هیچوقت خونسردیمو نمیتونم حفظ کنم حالا چطور تونستم با حفظ خونسردی حساب اونو برسم و خودمونم فرار کنیم ...اینه که شاید باورمون نکنن .


romangram.com | @romangram_com