#طلسم_شدگان_پارت_167


چونه م میلرزید

-اگه بهم اعتماد داری سرتو بالا بیار .

نگاهم و بالا اوردم و به چشماش نگاه کردم ، نمیدونم چی تو چشماش بود ، بیشتر از اعتماد یه نگاه خاص داشت .

-من امشب شده درو میشکنم و از اینجا میریم .

-سرو صدا میشه .

-فرار میکنیم ، خدا بهمون کمک میکنه به اون که دیگه اعتماد داری ؟

سر تکون دادم : خوبه .

میدونستم فرار غیر ممکنه ایه اما به خاطر همه ی اعتماد و ایمانم به خدا با توکل به خودش اسمش رو زیر لب زمزمه کردم تا راهی جلو پامون بذاره .

شب از نیمه گذشته الوند تصمیم داشت هرطور شده در رو بشکنه ، کمی از در فاصله گرفت و چشماشو بست اما قبل از اینکه بخواد به در لگد بزنه در بازشد

با دبدن بهار الوند دستپاچه شده عقب نشینی کرد ، بهاره تنها اومده بود بدون اینکه اون دو مرد اینبار همراهش باشن و اروم در رو روسجی هم گذاشت و به نشانه ی سکوت دست روی دهان گذاشت ، زیر نور مهتابی اتاق چهره ی ترسیده ش به وضوح مشخص بود:

- قراره فرداشب ازادتون کنیم ولی سعید دیوونه انگار واسه رامش خیالاتی داره واسه من اصلا مهم نیست چون بعد اینکار قراره دیگه سعید و نبینم اما هنوز اونقدر نامرد نشدم که چشم رو ابروی یکی ببندم ،من میرم و در و واستون باز میذارم ، اون دو تا غول تشنم خواب خوابن ، نمیتونم در ورودی رو باز بذارم چون سعید فرداش شک میکنه اما یه پنجره توی هال هست که میتونید ازش بپرید و بربد توی حیاط ، ارتفاع زیاد نیست ، دقت کنید مشکلی پیش نمیاد ، راه پنجره رو مستقیم برید ماشینتونم داخله حیاطه برش دارین و برین .

بهاره بدون اینکه مجال صحبت به ما بده تند از اتاق خارج شد و ما رو تو بهت دلسوزیش جا گذاشت ، اروم برگشتم سمت الوند : به نظرت راست میگه ؟

-نمیدونم .

-ولی من دوست دارم فکر کنم راست میگه .

-باید امیدوار باشیم .

-اره .

-پس معطل چی هستی بربم دیگه .

تند از جا پا شدم و از درب بلاز اتاق عبور کردیم ، هر دو مرد کنار درب به خواب عمیقی فرورفته بودند و صدای خرو پفشون سیکوت شب رو می شکست ، پاور چین پاورچین خودمون رو به پنجره رساندیم .


romangram.com | @romangram_com