#طلسم_شدگان_پارت_166

-خیلی پستی

داشتم تمام حرفهای سعید رو با خودم مرور میکردم ، بی اراده لب زدم : اونوقت من این وسط اینجا چیکار میکنم ؟

-وقتی رفتید خونتون میفهمین ، البته واسه تو برنامه دارم

این رو گفت و خنده ی بلند و مشمئز کننده ای سر داد ، لحظه ای احساس کردم شیطان با وجود این مرد عجین شده .

با خروج سعید نفس حبس شده م رو ازاد کردم و وحشت زده سر خوردم روی زمین: باید حتماً از اینجا بربم .

با گیجی سرم رو تکون دادم : نمیشه .

-باید بربم میفهمی مگه نشنیدی چی گفت ، میخوای اینجا بمونی که ...منظورشو فهمیدی ؟

فهمیده بودم که تمام تنم میلرزید : منم میخوام برم .

صدام بغض داشت و رعشه : اگه اون بهم دست بزنه خودم و میکشم .

الوند ناباور نگام کرد و من نگاه ازش گرفتم و چشم دوختم به زمین ، دلخور بودم و به خودم حق میدادم اون نباید انقدر از دوستش حمایت میکرد ، شاید کمی منطق مانع تمام این مشکلات و سواستفاده ها میشد ...

-گناه من فقط این بود که نمیخواستم نسبت به صمیمی ترین دوستم بدبین باشم .

-بدبینی با منطق فرق داره اقای یزدان مهر .

-اره خیلی ام فرق داره ، اما من قول میدم نذارم سعید بهت دستم بزنه ، یه حایی میشه اشتباهاتو جبران کرد توام دیگه نشنوم از خودکشی حرف بزنی .

-میترسم .

-سرتو بیار بالا .

ترس و استرس نمیذاشت تغییری تو موقعیتم بدم ، نگاهم هنوز میخ زمین بود ، الوند کنارم نشست : نترس اونا هیچ کاری نمیکنن

بغضم شکست و دونه دونه اشک روی گونه م سرازیر شدم و با صدای خفه ای هق زدم .

-داری گریه میکنی ؟

جوابش رو ندادم ، با دست چونه م رو بالا اورد و سری تکان داد : بهم اعتماد کن ، ما از اینجا میریم بی اینکه اتفاق بدی بیفته .

romangram.com | @romangram_com