#طلسم_شدگان_پارت_125


امید دستپاچه نگاهی به اطرافش انداخت : ببین من بابد برم بهت زنگ میزنم .

پشت کردم سمت امید و به سمت خونه قدم برداشتم اما با دیدن الوند کنار درب حیاط توقف کردم ، الوند با تعجب و مشکوک سرتاپامو از نظر گذراند .

-این وقت شب اومدی بیرون چه کار ؟

ترسیده بودم حرف بزنم ، حتی نمیدونستم چی باید بگم که صدایی ناجی ام شد و من نفس اسوده ای کشیدم .

با صدای خوش و بش الوند و صاحب صدا به عقب برگشتم و نگاهم تو نگاه مردی جوان قفل شد ، مرد جوان نگاهم رو که دید لبخندی گرم زد و سلام کرد ، دستپاچه جوابش رو دادم ، لبخندی زد : الوند جان انتظار نداشتم با بانویی جوان به استقبالم بیای ، نسبتی با هم دارید .

الوند سرفه ای کرد و به سمتم اشاره کرد : رامش زمانی خواهرزاده ی زنداییم و البته همکارم .

احساس کردم لحظه ای چهره ی مرد جوان در هم رفت و بلافاصله به حالت عادی برگشت ، با دست مانع ادامه ی معرفی الوند شد :

-اجازه بده خودم و معرفی کنم من ایمان پناهی صمیمی ترین دوست الوندم .

ابراز خوشبختی کردم و ایمان با شیطنت ادامه داد : حالا چی شد که هر دو به استقبالم اومدید ؟

شرمزده به الوند نگاه کردم اما نگاه الوند باز هم حالت ظن به خود گرفت و به سمتم چرخید ، با وجود عدم تمایلم برای گفتم حقیقت ترجیح دادم راستش رو بگم : پسرعمه م اومده بود برای تبریک عید .

لبخند روی لب ایمان کمرنگ شد ، الوند با شک وتردید پرسید : پسرعمه ت این وقته شب چرا اومده بود اینجا ، اصلاً حالا کجاست ؟

ایمان چند سرفه ی پشت سر هم کرد : هوا سرده بهتره بریم داخل .

رو کرد سمت من : خانمها مقدم ترند اول شما بفرمایید

من ممنونش بودم که این بحث رو خاتمه داد و قدر شناسانه لبخندی به چهره ش زدم و قبل از اون دو وارد خونه شدم .

ساعت پنج صبح بود و به خاطر خستگی بیش از حد و به پیشنهاد بقیه به اتاق هامون رفتیم تا کمی استراحت کنیم ،تلاش من برای خوابیدن و استراحت بی نتیجه بود چرا که تمام فکر و ذکرم به ملاقات امروزم با امید می گذشت ، شاید منظورش از نامزدی ،نامزدی دوم بود همون نامزدی ای که همه چیز رو تو نظر من تغییر داد . درست به خاطر دارم بعد از بهم خوردن نامزدی اول ، باصرار و پافشاری امید و اول اخمهای درهم عمو محمودِ همچنان ناراضی یکبار دیگه پای سفره ی عقد نشستم

بعد از ظهر یه روز گرم تابستانی عاقد اومد تا تو یه مراسم ساده خطبه رو بخونه ، اینبار مثل دفعه ی قبل خبری از جشن و پایکوبی نبود ، چند تا از بزرگای فامیل و اشنا حضور داشتند و من پوشیده تو چادر سفید رنگ به احترام حضور مردهای جمع ، دل تو دلم نبود تا این خطبه عقد خونده شه اما اینبار حتی زودتر از بار قبل فاجعه رخ و داد و باز گلنار بود که اومد و منحوسانه با خبرش داغ به دلم گذاشت ، صدای فریادش وقتی نفس زنان روبه روی عمو محمود قرار گرفت تو گوشم اکو میشد :

-عمو محمود همه ی کشتای گندمتون اتیش گرفتن .

با چشمام دیدم که عمو مجمود چطور شکست و چطور خصمانه نگاهم کرد ، تنها دارو ندارش اتیش گرفته بود و این شکستن طبیعی بود .با بهت و ناباوری چشن دوختم به لبهای گلنار باور حرفاش مشکل بود ، سرش چرخید به سمت من


romangram.com | @romangram_com