#طلسم_شدگان_پارت_124

نگاه پر احساسش روی صورتم چرخید ، شرم زده سر به زیر انداختم و من نفهمیدم دلیل شرمم رو ، شاید خجالت می کشیدم وقتی اسم این مرد رو به عنوان نامزد یدک می کشم و ناجوانمردانه گاهی ذهنم میرفت سمت مرد دیگه ای .

- موهای افتاده روی پیشونیش رو کنار زد و نگاهم افتاد به رد بخیه ی روی سرش : امید این چیه ؟

دستی روی جای بخیه ش کشید و لبخندی زد : یادت نیست ؟ این که ماله خیلی وقته پیشه !

-چرا یادم نیست ؟

-فکر کنی یادت میاد .

فکر کردم به چند سال پیش به سالی که ممکن بود این اتفاق بیفته ، گذشته و حوادثش جلوی چشمام نقش بست .

****

عمو محمود ناراضی در حالیکه به شدت اخمهاش توی هم بود تکیه داده بود به پشتی وسط هال و تسبیح توی دستش رو یکبار مشت میکرد و یکبار دیگه رها ، چشمامو اروم روی هم گذاشتم مهم نبود عمو محمود هنوزم ناراضیه بلاخره که راضی میشد مهم این بود این قصه داره تموم میشه و امروز قراره منو امید رسماً به عقد هم در بیایم

صدای طبل و ساز از داخل حیاط به گوش می رسید ، با ذوق نگاهی به لباس یاسی رنگم انداختم عروس شدن ذوق داشت و من خوشحال بودم از امروزم ، یکی داد زد اروم بشید زد عاقد میخواد خطبه رو بخونه ، صداس ساز و پایکوبی قطع شد و لبخندی کنج لبم نقش بست ، صدای عاقد رفته رفته اوج گرفت و من بعد از یکبار گل چیدن و گلاب اوردن لب باز کردم که بگم بله اما صدای من خفه شد تو صدای جیغ و فریاد گلناز ) دخترعموی امید (

همه جمعیت به وحشت افتادند و همهمه ها بلند شد و گلنار بین طیف زیاد سوالا با همون فریاد گفت :

-تمام گوسفندای عمو محمود تلف شدن ، معلوم نیست چه بلایی سرش اومده

همهمه ها تبدیل شد به فریاد میان یا ابوالفضل بعضی ها .

و من مغموم از جشن بهم خوردم سر خوردم روی زمین و امید نگران حالم کنارم زانو زد و گلنار باز هم فریاد زد : از پا قدم عروس بود .

****

-رامش چی شد یادت اومد ؟

با صدای امید به زمان حال برگشتم و متاثر سر تکون دادم : چیزی یادم نمیاد .

-چطور یادت نیست اون بار که نامزدیمون بهم خورد من سفت و سخت موندم تا عاقد دوباره خطبه ی عقد و بخونه

-یادم نیست .

-بیشتر فکر کن یادت میاد

romangram.com | @romangram_com