#طلسم_شدگان_پارت_123
با به خاطر اوردن نازنین حس بدی دوباره به دلم چنگ زد ، الوند و نازنین که نسبتی باهم نداشتند جز شراکت...؟! اما نازنین شرطی گذاشت و نمیدونم چرا اسم شرط منو یاد ازدواج های قراردادی مینداخت و این اصلاً خوب نبود که الوند از سر ناچاری بخواد با نازنین ازدواج کنه ..جواب الوند چی بود به این شرط ؟ صدای درست شبیه صدای خودم تو سرم پیچید ما نمیتونیم از سر اجبار با هم ازدواج کنیم و مردی بلند فریاد کشید و همهمه ها بیشتر شد.. زنی شیون زد و من وحشت زده چشمامو بستم و با دست گوشامو گرفتم تا صدایی نشنوم .
با تکانهای شدیدی که خوردم اروم چشم باز کردم و دستامو از رو گوشم برداشتم ، یاسمن همچنان در حالیکه بلند بلند اسمم رو تکرار میکرد با دست شونه هامو تکون میداد .
-چیکار میکنی یاسمن ؟!
-خوبی تو ؟
متعجب نگاهی به چهره ی نگران یاسی انداختم ، حضور نازنین کنار الوند اونقدر اعصابم رو به هم ریخته بود که حتی داشت تو خیالاتمم راحت جولان میداد .
-ولش کن یاسی یه لحظه چشماشو بست که اونم به خاطر خستگیه از صبح داریم کار میکنیم .
خاله حال و حسم رو به خستگیم ربط داده بود با لبخند قدر شناسانه نگاش کردم ، اما نگاه یاسی همچنان نگران روی صورتم می چرخید و من درک نکردم پلیل ایبن نگرانی رو .
-زودتر میز جمع کنید میز شام و بچینیم مردا تو راهن ، مینااینام الان سرو کله شون پیدا میشه .
نازنین و مینا خانم و الوند ابتدا وارد پذیرایی شدند ، صدای سلام و احوالپرسی بابا رو از راهرو شنیدم و تنم یخ کرد از برخوردی که انقدر نزدیک بود و حالا بعد از گذر چند روز ناچاراً منو پدرم باید روبه رو میشدیم و من هنوز گنگ بودم که تو برخوردم چه رفتاری داشته باشم ؟
صدای بابا نزدیکتر شد و ریتم تپش های قلب من نا منظم تر .حالا کنار حبیب اقا و درست روبه روم قراررداشت تبم گرم و سرد شد ، کمی هم لرزیدم و بابا نگاهم کرد مردمک چشماش صورتمو کاوید ، زیر لب سلام کردم زیر لبی جواب گرقتم و این یعنی چیزهایی بین ما تغییر کرده .روی میز شام نشستم بابا روبه روم بود سعی میکردم نگاهم بالا نیاد تا نگاهم به نگاهش نیفته .
-الوند جان اون نمک و میدی .
با صدای بابا زیر چشمی به الوند نگاه کردم با خوش رویی نمکدان رو به دست بابا داد ، از ذهنم گذشت روزی که هویت بابا رو بفهمه چه حالی میشه ، یکبار عصبانیت وحشتناکشو دیده بودم و حالا حتی فکر کردن به واکنش احتمالیش تنم رو میلرزوند .
اونقدر تو حال و هوای خودم درگیر شدم که بقیه شام و نفهمیدم ، میدونم داوطلبانه ظرفها رو شستم اما چقدر گذشت و چطورشو یادم نبود ، اونقدر زمان از دیدم زود گذشت که فهمیدم دقایقی بیشتر تا سال نو نمونده
و صدای تعریف و تمجید خاله رو میشنیدم که از حسن سلیقه ی من واسه بابا میگفت ، نگاهی به ساعت انداختم ساعت دقیقا دو بعد از نیمه شب بود تنها دو دقیقه و دو ثانیه تا اغاز سال نو مانده بود . با بلند شدن زنگ پیام گوشیم نگاه از جمع گرفتم و گوشی تو دستمو جابه جا کردم اما صدای گوینده تلویزیون و اعلام اغاز سال جدید باعث شد گرم تبریک و روبوسیروبوسی شم و خوندن متن پیام رو فراموش کنم ، اخربن تبریک عیدم نصیب بابا شد دستشو به سمتم دراز کرد ، نگاهی به جمع انداختم ، یاسی کنجکاوانه نگاهمون میکرد مردد چشم دوختم به دست بابا، ناچاراً دستهاشوگرفتم و با برخورد دستهامون تمام تنم یخ کرد ، خشک و سرد تبریک عید گفتم و معمولی و اروم جواب شنیدم .
با بلنددشدن صدای زنگ گوشی ها همه یکی یکی از پای سفره ی هفت سین بلند شدند ،با بلند شدن یاسی یادم اومد منم پیامی داشتم متن پیام رو باز کردم ، شاید اپراتور محترم بودبوده چون من سالها بود که دوستی نداشتم اما با دیدن متن پیام از طرف امید کمی گیج شدم ، ازم خواسته بود الان برم بیرون ، نگاهی به ساعت انداختم ..دیروقت بود خیلی هم دیر ...
نگاهم رو تغییر دادم به سمت بقیه ، همه سرگرم صحبت تلفنی بودند و کسی حواسش به من نبود ارام از جام بلند شدم و به سمت درب حرکت حردم ، هوا کمی سرد بود و این باعث شد بیشتر به خودم بلرزم اما با دیدن امید حالم بهتر شد ، پس راست گفته بود و اومده بود در خونه ی جدیدمون ، با لبخند خشکی چند قدم به سمتش برداشتم و اون هم چند قدم به سمتم برداشت .
-عیدت مبارک .
-عید توام مبارک .
romangram.com | @romangram_com