#طلسم_شدگان_پارت_126
-تو دختره ی نحس باعث همه ی این اتفاقات شدی ،
نگاشو لحظه ای چرخاند سمت عمو محمود : یادتونه عمو محمود میراقا گفت این دختره همزاد داره همزادشم ذات بدی داره همزادش اجازه نمیده خوشبخت شه ، حتی اجازه نمیده ادمای اطرافشم خوشبخت شن اون همه ی ادامای اطرافشو نابود میکنه
نگاهش رو بین تک تک حاضرین چرخوند : دیدید میراقا هرچی در مورده این دختره گفت درسته .
اونقدر همه چیز سریع اتفاق افتاده بود و حشتناک که لب از لب باز نکردم و تنها سر چرخاندم سمت امید که اون هم اشفته از این اتفاقات به همراه پدرش و سایرین بی توجه به من از درب خانه بیرون رفت و من چقدر شکستم از این بی توجهی و گلنار چقدر شاد شده بود که باز پیروزمندانه و حریصانه نگام کرد و دوباره لب باز کرد به تحقیر و تمسخر ، هر جمله ی اون غرور من شانزده ساله رو جریحه دار کرد و هیچ کس نفهمید اون اتفاق و اون حرفها چقدر تو روحیه م تاثیر داشت که روز بعد وقتی همه چیز اروم شده بود و وقتی امید اومد سفت و سخت جلو پدرش ایستاد و باز تقاضا کرد ما ازدواج کنیم ، من بین نگاههای تحقیرانه دیگران سر به زیر انداختم چون تنها با دستهایی مشت شده گوش سپردم به صحبتهای جمع ، اخا بابا دیگه طاقت نیاورد عصبانی شدو دستم و گرفت ، تهدید کرد دنبالش برم من اشک ریختم و کسی توجه نکرد و همه تگاه کردن ،بابا کشون کشون بردم تو یه جای خلوت ، بلند بلند حرف میزد و عصبانی ، اونقدر عصبی که به جرات قسم میخورم تو تمام زندگیم اون جوری ندیده بودمش ، گفت دخترمی درست ، پاره تنمی درست تا حالا به حرمت خواسته ی تو خواهرم لب از لب باز نکردم و حرف نزدم اما دیگه تحقیر پاره تنم بسه ، شکستن نفسم بسه من اجازه نمیدم اینجوری نابود شی میری حالا پیش امید بهش میگی حسی بهش نداری بهش میگی این بازی همینجا تمومه
من بریده بودم کم اورده بودم و دلم میخواست غرور شکستمو ترمیم کنم دلم میخواست بازی با امید و تموم کنم ، ته قلبم حسی نداشتم بهش جز ترحم و حالا این حمایت بابا قرصم کرد .
بابا عمو محمود راضی کرد منو امید حرف بزنیم تنها و تو خلوت و ما حرف زدیم .
- من دیگه نمیخوام با تو ازدواج کنم .
نگاه بهت زده ی امید روی صورتم چرخید بی جان لب زد :چرا ؟
غرور شکسته مدلب باز کرد تا حرف بزنه اما حس درونیم اجازه نداد و مانعش شد » من از اولم هیچ علاقه ای به امید نداشتم دلم واسش میسوخت واسه برعرضگی و بی دست و پاییش ، اینکه حتی جرات نداشت جلو باباش لب از لب باز کنه اینکه اولین بار به خاطر من جلو بابلاش ایستاد ، با اینکه نوزرده ساله ش بود هنوز چشم به دست باباش داشت ، هنوزم ازش کتک میخورد، اون حس ترحم لعنتی اجازه نمیداد خیلی چیزعا زو بگم دلم نیومد بیشتر از این بشکنمش با جواب ردم با گفتن اینکه بهش علاقه ندارم نابودش کنم اما حالا دیگه به قول بابا بهتر بود این بازی تموم شه «
-رامش چرا حرف نمیزنی بابات ازت خواسته ؟
سرتکان دادم نباید راستشو میگفتم امید طاقتشو نداشت : نه خودم فکر کردم فکر کن من نحسم ما به درد هم نمیخوریم قراره زندگیه همو اباد کنیم نه اینکه همدیگه رو نابود کنیم .
-تو حرفهای یه رمال و که باور نمیکنی ؟
-نه باور نمیکنم اما نگاه ادمهایی که ما رو می شناسن تا اخر عمر همینه ،اونا به من به چشم یه ویرانگر نگاه میکنن من هرچه تلاش کنم باز موفق نمیشم چون کسی نیست دستمو بگیره
امید حرف زد و من توضیح دادم امید توجیح کرد و من مصرانه پای حرفم موندم و اخر برگشتم و زل زدم به چشماش : من حالا با بابام میرم و دیگه هرگز به اینجا برنمیگردم .
امید ناباورانه به لبهام زل زده بود اما من حتی فرصت فکر کردن دیگه بهش ندادم و از اونجا زدم بیرون
از خیال گذشته بیرون اومدم در حالیکه خواب به شدت روی پلک چشمام سنگینی میکرد .
****
صدای فریاد های خودم رو میشهیدم و بغض سنگین توی گلوم راه نفس کشیدنم رو سخت کرده بود ، کسی اسمم رو صدا میزد و تنم رو به شدت تکان میداد .
-رامش ...رامش بیدار شو .
romangram.com | @romangram_com