#طلسم_عشق_پارت_98


- اما این راهش نیست.

- پس راهش چیه؟ راهش اینه که وایستم نگاهش کنم تا هرطور که دلش می‌خواد باهام برخورد کنه و من هیچ حرفی نزنم؟

- نه! قبول دارم که رفتار و حرفای سایمون اصلاً قابل بخشش نیست؛ ولی خواهش می‌کنم ببخشش. تو یه ملکه‌ای و ملکه‌ها از گـ ـناه مردمشون چشم‌پوشی می‌کنن.

کمرم رو صاف کردم و شلاق آبی رو رها کردم که قطره‌های آب روی زمین پخش شدن و اشکال نامنظمی رو تشکیل دادن. پوزخندی به روی سایمون زدم و گفتم:

- من زخم‌خورده‌م. پس حواست رو جمع کن که چطور داری باهام رفتار می‌کنی. فهمیدی؟

حرفی نزد. سری هم تکون نداد. فقط با اخم و نفرت بهم چشم دوخت که صدای هشدارگونه‌ی هلن بهش اخطار داد:

- سایمون! تمومش کن.

سایمون برخلاف حرف هلن، رو به من با لحنی که نفرت ازش می‌بارید گفت:

- ببین! ا‌گـه یه روز از زندگیم مونده باشه هم نابودت می‌کنم. این رو مطمئن باش.

و جواب من تنها یه پوزخند غلیظ بود که به صورتش پاشیدم. به بدنش که همچنان تو قالبی از خاک دفن شده بود نگاه کردم و گفتم:

- پس همین‌جا بمون تا اون روز فرا برسه و اگه تونستی خودت رو از اینجا نجات بدی، بیا و من رو بکش.

ظرفیتش تکمیل شد و عربده‌ای کشید که هلن از ترس یه قدم عقب رفت و به سایمون با چشم‌های گردشده نگاه کرد. صورت خونی سایمون واقعاً ترسناکش کرده بود؛ ولی من ازش نمی‌ترسیدم. فکر کنم وجود این بچه باعث شده بود شجاع بشم و تو روش وایستم.

به آب‌هایی که روی زمین ریخته بود نگاه کردم. آب لطیف بود و نرمیش پوست آدم رو نوازش می‌کرد؛ ولی وقتی تبدیل به یه شلاق می‌شد، زخم دردناکی رو به جا می‌ذاشت. انگار نه انگار که همون آب با جنـ*ـسی نرم و لطیفه. کف دستم رو مقابل صورتم گرفتم و بهش نگاه کردم. من تو اوج عصبانیت تونسته بودم نیروهام رو به دست بیارم و این واقعاً عجیب بود؛ چون نمی‌دونستم دقیقاً چه اتفاقی داره میفته. یعنی باز هم می‌تونم از نیروهام استفاده کنم؟ امتحانش که ضرر نداره. روی تخت نشستم و با دستم سعی کردم آب رو کنترل کنم. انگشت‌های ظریف و کشیده‌م رو به‌نرمی و با حرکات موزون تکون می‌دادم تا آب حرکت کنه. وقتی حرکت آب رو ندیدم، آهی کشیدم و خواستم دست از ادامه‌ی کار بکشم که با جهش ناگهانی آب، لبخندی زدم و دوباره کارم رو تکرار کردم که این بار آب حرکت کرد و به‌سمتم اومد. کنترلش کردم و به‌ظرفی که محتوای‌ داخلش آب بود، منتقلش کردم. خداروشکر که نیروهام دوباره برگشته بودن و می‌تونستم ازشون استفاده کنم. با یادآوری ریتا و وضعیتی که توش قرار داشت، خطاب به هلن پرسیدم:


romangram.com | @romangram_com