#طلسم_عشق_پارت_99
- ریتا حالش چطوره؟ خوبه؟
هلن که مقابل سایمون ایستاده بود و با دقت به زخمهاش نگاه میکرد، با این سؤالم دست از کار کشید و گفت:
- نه. حالش مساعد نیست.
سری تکون دادم. حالا که نیروهام برگشته بودن میتونستم کمکش کنم. من با آبافزاریِ شفابخش خوبش میکردم.
- هلن! میای اتاقش رو نشونم بدی؟
نگاهی به وضعیت سایمون انداخت و به من چشم دوخت. کمی مکث کرد و با نارضایتی لب زد:
- بله، میام.
رابـ ـطهی این دونفر عجیب بود و باید سر از کارشون درمیآوردم. حسی بهم میگفت که همدیگه رو دوست دارن؛ اما تا مطمئن نباشم نمیتونم تصمیم بگیرم. از روی تخت بلند شدم و بهسمت در رفتم. درست لحظهای که از اتاق بیرون میرفتم با دستم حرکت خاکافزاری انجام دادم و سایمون رو آزاد کردم که روی زمین رها شد. هلن از خوشحالی جیغ خفهای کشید و بهسمت سایمون دوید و سعی کرد بلندش کنه. لبخند محوی زدم. پس حدسم درسته. هلن بیتوجه به اینکه من رو قراره به اتاق ریتا ببره، مشغول کمککردن به سایمون شد. نفسم رو بیرون دادم و از اتاق بیرون رفتم. بالاخره که باید اتاق ریتا رو یاد میگرفتم. به طرح زیبای فرشی که وسط راهرو پهن بود، نگاه کردم. طرح سلطنتی طلاییرنگی که اطرافش رو پیچکهای رز دربرگرفته بود، در لبهی فرشها قرار داشتن و هارمونی زیبایی با رنگ قرمز به وجود آورده بودن. فکرم بهسمت رایمون یا همون کارل کشیده شد. یعنی واقعاً اون کارل نیست؟ پس چرا اینقدر شبیهشه؟ قلبم میگه اون کارله و عقلم... . آهی کشیدم که با برخورد به کسی از فکر بیرون اومدم و بدون اینکه نگاهش کنم، ببخشیدی زیر لب گفتم و خواستم از کنارش رد بشم که دستم اسیر انگشتهای نیرومندش شد. با ترس به چهرهش نگاه کردم که با دیدنش حس کردم نفسکشیدن رو از یاد بردم.
ضربان قلبم بالا گرفت و خون به صورتم دوید. خیلی خودم رو کنترل کردم که بـ*ـغلش نکنم، که گریه نکنم؛ ولی... بغض سنگینی رو که تو گلوم نشسته بود رو بلعیدم؛ اما همون جا موند و پایینتر نرفت. چشمهام پر از اشک و آمادهی باریدن شده بود. ناخواسته انگشتهام رو فشار دادم و دستش رو محکم گرفتم. هنوز هم باور نداشتم که این مرد روبهروم که شباهت عجیبی به کارل داره، کارل نیست و رایمونه. قلبم میل عجیبی به دریدن قفسهی سـ*ـینهم داشت و تنم برای به آغـ*ـوش کشیده شدن، لَهلَه میزد. چشمهای مشکیرنگش رو زیر نظر گرفتم. درخشش عجیبی داشت و مثل مروارید میدرخشید. نگاهش رو که به جای نامعلومی دوخت، رد نگاهش رو گرفتم و به دستهامون رسیدم. انگشتانم رو به قدری محکم دور دستش حلقه کرده بودم که رنگشون به سفیدی میزد. شرمزده و نگران دستم رو عقب کشیدم که دست اون هم ازم جدا شد. نگاه سؤالیش رو بهم دوخت و من درحالیکه یه قدم به عقب میرفتم و به زمین نگاه میکردم، ایستادم. زیر نگاه گرم و سوزانش درحال ذوبشدن بودم و بههیچوجه نمیتونستم از نگاهش فرار کنم. شاید هم خودم نمیخواستم. نفس عمیقی کشیدم و درحالیکه لبهام رو با زبونم خیس میکردم، گفتم:
- من... بابت اون اتفاق معذرت میخوام. شما رو با همسـ... با همسرم... اشتباه گرفتم. متأسفم.
سرم رو کمی به نشونهی احترام براش خم کردم و خواستم از اون دور بشم که دستم دوباره اسیرش شد. نگاهم رو بالا نیاوردم و به زمین چشم دوختم.
میترسیدم اگه دوباره نگاهش کنم، نتونم مقاومت کنم و بـ*ـغلش کنم. درحالیکه این آغـ*ـوش ممنوعه بود. قلبم فقط و فقط برای کارل لرزیده بود و این مرد کپی از کارل من بود. دستش که زیر چونهم نشست، نگاهم رو بالا کشیدم و به صورتش چشم دوختم. نه! هیچ شباهتی به کپی نداشت. اون دقیقاً خود کارل بود؛ اما... آهی کشیدم که صداش رو شنید و با لحن مهربونی که زمین تا آسمون با لحن تحقیرآمیز اون روز فرق داشت، گفت:
- حالت خوبه؟ بهتر شدی؟
چشمم رو آروم بازوبسته کردم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com