#طلسم_عشق_پارت_96


آخه کوچولو! الان چه وقت اومدن بود؟ من خودم هم نمی‌دونم باید چی‌کار کنم و چطور زندگی کنم، حالا با تو چی‌کار کنم؟ چطور از تو مراقبت کنم؟ سرنوشت خودم مشخص نیست، معلوم نیست زنده بمونم یا بمیرم، اون‌وقت سر تو چه بلایی میاد؟ من نمی‌خوام تو رو هم مثل پدرت از دست بدم. آهی کشیدم و دستم رو از شکمم برداشتم و زیر لب زمزمه کردم:

- الان وقتش نبود مامانی!

مامان، چه واژه‌ی زیبایی. کارل همیشه دوست داشت پدر بشه؛ ولی نیست. حالا که پدر شده، کنارم نیست. می‌گفت اگه پسر بشه اسمش رو می‌ذاریم ساشا و اگه دختر بود آریل. دستی که روی شونه‌م نشست من رو از فکر بیرون آورد. به صاحب دست نگاه کردم. هلن با چهره‌ی مهربونش بهم خیره شده بود. گفت:

- تبریک میگم.

سرم رو تکون دادم و جواب دادم:

- تو این موقعیت تبریک‌گفتن برام خنده‌داره!

ابرویی بالا انداخت و پرسید:

- چرا؟ آدمای بسیار زیادی هستن که دوست دارن پدر و مادر بشن؛ ولی نمیشن. اما تو مادر شدی...

به‌تندی بین حرفش پریدم.

- مادری که پدر بچه‌ش مرده و معلوم نیست قراره سر خودش چه بلایی بیاد.

- چرا این‌قدر ناامیدی؟ مگه نگفتی عالی‌جناب کارل زنده‌ست؟ پس می‌تونیم پیداش کنیم و برش‌گردونیم.

به فکر رفتم. راست می‌گفت. کارل خودش بهم گفته بود زنده‌ست؛ پس می‌تونستم پیداش کنم و این خبر خوش‌حال‌کننده رو بهش بدم. لبخندی محو روی لبم نشست که هلن رو هم به وجد آورد.

- فقط باید مواظب خودت باشی. بدنت واقعاً ضعیفه و اصلاً تو حال مناسبی نیستی. اگه این‌طوری پیش بری ممکنه که... امکان داره بچه... بمیره!


romangram.com | @romangram_com