#طلسم_عشق_پارت_95
با چشمهایی که هنوز بسته بود گریه کردم و زیر لب گفتم:
- اون من رو به یاد نیاورد. اصلاً من رو نشناخت. نمیدونم چرا اونطور با من رفتار کرد. انگار من براش غریبه بودم.
- ولی اون کارل نیست.
با تعجب چشمهام رو یهضرب باز کردم و با چشمهایی که فقط کمی باز شده بود به صاحب صدا که سایمون بود، نگاه کردم.
- اون کارل نیست. ما هم وقتی اون رو دیدیم فکر کردیم کارله؛ ولی بعدش متوجه شدیم که پسر ملکهست و اصلاً ما رو نمیشناسه، چه برسه به اینکه کارل باشه.
ولی این غیرممکنه. خودم دیدمش. اون کارل بود. با همون چهره، با همون قد، فقط کمی اخلاقش فرق میکرد.
- ولی الان مسئلهی مهمتری هست.
به هلن نگاه کردم و با چشمهای منتظرم بهش چشم دوختم که ادامه داد:
- شما ظاهراً باردارید!
چشمانم گرد شد. این امکان نداشت. چطور ممکنه؟ با دقت بهش نگاه کردم تا ببینم شوخی کرده یا نه؛ ولی هیچ اثری از شوخی تو صورتش مشخص نبود. به سایمون نگاه کردم؛ اما اون هم مثل من تو شوک حرفی بود که هلن زده. گیج شده بودم و اصلاً نمیدونستم داره چه اتفاقی میفته. برای همین گفتم:
- این غیرممکنه. من... من چطور حامله شدم؟ حتماً داری شوخی میکنی، مگه نه؟
کنارم روی تخت نشست و گفت:
- نه. هیچ شوخیای در کار نیست. حتی میتونم بگم جنین داخل شکمت دوماههست.
اخمی کردم و نگاهم رو ازش گرفتم و به لحافی که روی من کشیده شده بود خیره شدم. گلهای ریز و درشتی که روش نقش بسته بود من رو به قصر زیبای تاراگاسیلوس کشوند. دوماه پیش من کنار کارل بودم. بعد از اینکه به نامههای اداری رسیدگی کردم، به قصر برگشتم و با کارل وقتمون رو بهخوبی گذروندیم و آخر شب روزمون رو با یه شیطنت کوچیک به پایان رسوندیم. لب گزیدم و به شکمم خیره شدم. دستم رو روی شکمم گذاشتم و سعی کردم حسش کنم. خندهدار به نظر میرسید؛ ولی من میخواستم جنینی که هیچکدوم از اجزای بدنش تشکیل نشده رو حس کنم.
romangram.com | @romangram_com