#طلسم_عشق_پارت_27
رایان لبخندی زد و گفت:
- خوبه. حالا بهتر شد.
سرفهای مصنوعی کردم که رایان متوجهم شد. ریتا بهسمتم برگشت و با تعجب از پا تا سرم رو کنکاش کرد و متعجب گفت:
- هی! تو دیگه کی هستی؟
دستش رو از حصار دست رایان درآورد و بهسمتم اومد. دورم چرخید و گفت:
- وای! تو چه باحالی!
شیطنت توی صداش باعث شد لبخندی بزنم و بگم:
- لطف داری بانو ریتا!
مشت ضعیفی به بازوم زد و گفت:
- ریتا! ریتا صدام کن. من خواهر رایانم و سومین پرنسسِ شهر خورشید. رایان هم دومین پرنسه. از آشناییت بینهایت خوشحالم. تو کی هستی؟
با اینکه کنجکاو بودم بدونم اولین پرنس کیه، این کنجکاوی رو سرکوب کردم و گفتم:
- اسمم تیاراناست، ملکهی تاراگاسیلوس...
سرم رو پایین انداختم و مغموم ادامه دادم:
- البته تا همین صبح این سِمَت رو داشتم.
romangram.com | @romangram_com