#طلسم_عشق_پارت_26
انتهای راهرو به پلههای پیچدرپیچی ختم میشد؛ اما قبل از اون سالن بزرگی بود که روبهرومون قرار داشت. با صدای جیغ کسی متعجب بهسمت صدا برگشتم و با دیدن دختر روبهروم تعجبم دوبرابر شد!دختر جوونی از گردن رایان آویزون شده بود و مدام خودش رو به چپ و راست تکون میداد و در همون حال به بالا و پایین بپربپر میکرد! موهای بلندش تعجبم رو خیلی زیاد کرده بود.
بلندی موهاش تا یه وجب پایینتر از زانوهاش بود و عجیبتر از اندازهی موهاش، رنگش بود که مدام در حال تغییر بود!
قدمی بهسمتشون برداشتم و با دقت بیشتری به موهای اون دختر نگاه کردم. شبیه رنگهای رنگینکمون بود، با این تفاوت که با هر تکونی که میخورد، موهاش تغییر رنگ میداد!
رایان بهسختی اون دختر رو از خودش جدا کرد و گفت:
- آروم باش ریتا. گردنم رو شکستی.
دختری که حالا فهمیده بودم اسمش ریتاست، دوباره بپربپر کرد و گفت:
- وای رایاجونم! دلم خیلی برات تنگ شده بود!
رایان اخمی نمایشی کرد و مچ دست ریتا رو اسیر دستان قدرتمندش کرد و مانع از پریدن ریتا شد. آروم اما باجذبه گفت:
- چند بار بهت گفتم اسمم رو کامل بگو؟ این کارا از تو بعیده ریتا! دوست داری...
نگاهی به اطراف انداخت و سرش رو کمی پایینتر آورد تا صورتش مقابل صورت ریتا قرار بگیره. ادامه داد:
- اون عجوزه دوباره تو اتاق حبست کنه؟ تو این رو میخوای؟ آره ریتا؟
ریتا تندتند و ناراحت سرش رو به طرفین تکون داد و با غم آشکاری گفت:
- نه نمیخوام.
romangram.com | @romangram_com