#طلسم_عشق_پارت_22
ادامه دادم:
- هیچوقت نتونستم با زیردستام مثل یه سلطنتی صحبت کنم.
کمی ازم دور شد و دست راستش رو به معنی فکر به چونهش گرفت و قدمزنان گفت:
- مشکلمون یکیه. شاید بهتر باشه به الهگان معبد بگم تا اینهمه من رو تحقیر نکنن و سعی نکنن جایگاهم رو تسخیر کنن.
- میشه بگی چه اتفاقی برات افتاده؟
به خودش اومد. انگار که داشت با خودش حرف میزد. رو به من گفت:
- هیچی، بریم داخل قصر. شاید سر فرصت بهت توضیح دادم.
مشتاق بودم که بدونم براش چه اتفاقی افتاده؛ اما چون خودش تمایلی به گفتن نداشت، پافشاری نکردم و با گفتن باشه باهم بهسمت دروازه رفتیم.
از دروازه که گذشتیم با دیدن شهر سر جام میخکوب شدم.
دیوارهای بلند طلایی که بهعنوان دژ برای شهر به کار رفته بود، اتاقکهای کوچیک دیدهبانی داشت که تو هرکدوم دو نفر مشغول دیدهبانی بودن.
شهر مثل یه دایرهی بزرگ بود که دستفروشها توی گاری وسایلی رو میفروختن. وسط شهر یه حوض خیلی بزرگ قرار داشت که آب طلاییرنگی ازش فواره میزد و محیط شهر رو خنک نگه داشته بود.
حالا که دقت میکردم شهر دقیقاً رو به خورشید قرار داشت و آفتاب سوزانش اذیتم میکرد. دستی به صورت عرقکردهم کشیدم که صدای رایان رو از کنار گوشم شنیدم.
- بیا بریم داخل قصر.
romangram.com | @romangram_com