#طلسم_عشق_پارت_177

به‌سمت فرمانده حمله‌ور شدم که این بار تیارانا رو رها کرد و برای دفاع از خودش به من حمله کرد. صدای فریادها و شمشیر‌ها درهم آمیخته بود.

***

تیارانا

با نگرانی به رایان و فرمانده که باهم درگیر شده بودند خیره شدم. امیدوارم اتفاقی واسه دوستانم نیفته. لبه‌ی دره‌ی ابری ایستاده بودم و به‌خاطر جدال بین دوستانم و سربازها نمی‌تونستم حرکت کنم و از دره فاصله بگیرم.

یه لحظه احساس کردم کسی به‌شدت به من برخورد کرد و زیر پاهام خالی شد. جیغی کشیدم و روی زمین پرت شدم.

بدنم روی زمین قل خورد و پایین رفت.

به‌خاطر بسته‌بودن دست‌هام نمی‌تونستم به جایی چنگ بندازم و خودم رو نگه دارم. صورتم کاملاً در برخورد با سنگ‌های ریز ساییده شده بود و این رو از سوزش دردناکش می‌فهمیدم.

چشم‌هام رو از ترس بسته بودم و مدام جیغ می‌زدم. جسم نوک تیزی وارد پهلوم شد که نفسم یه لحظه از درد وحشتناکش قطع شد و بعد جیغ دردناکم توی دره پیچید و به گوش خودم رسید.

نمی‌دونم چه‌قدر روی زمین سنگلاخ قل خوردم که با برخورد سرم به جسم سفت و سختی ناله‌ای کردم و از حرکت ایستادم. انگار به زمین صاف رسیده بودم؛ اما نمی‌تونستم تکون بخورم!

نفس‌نفس می‌زدم و حس می‌کردم جونم داره از تنم بیرون میره. به‌سختی می‌تونستم نفس بکشم. قفسه‌ی سـ*ـینه‌م در برخورد با سنگ‌ها آسیب دیده بود و اجازه نمی‌داد صاف و منظم نفس بکشم.

حس می‌کردم اینجا دیگه آخر زندگی منه! نفس‌هام قطع می‌شد و بعد از چند ثانیه دوباره می‌تونستم خیلی کوتاه نفس بکشم.

تصویر ناراحت کارل پشت پرده‌ی چشم‌هام نقش بست. لبخند تلخی زدم و آروم زمزمه کردم:

- ببخشید که امانت‌دار خوبی نبودم.

حرفی نزد و فقط بهم چشم دوخت. انقدر ناراحت بود که من هم حسش کردم. فکر نکنم دیگه بچه‌مون زنده مونده باشه.

romangram.com | @romangram_com