#طلسم_عشق_پارت_176


چیزی ته دلم لرزید و فریاد زدم:

- فرمانده تو از یاران پدرم بودی. حالا چطور داری به ما پشت می‌کنی؟

حرفم که تموم شد نگاهی به سربازها انداختم. حالا کاملاً محاصره شده بودیم.

دوباره فریاد زدم:

- برین کنار وگرنه همه‌تون رو می‌کشیم! ما نمی‌خوایم به کسی آسیب بزنیم. ما فقط می‌خوایم همه‌ی شما رو نجات بدیم. شماها فراموش کردین چه اتفاقی برای سرزمینتون افتاد؛ ولی ما نه! حالا هم اون دختر رو رها کنید. اون تنها کسیه که می‌تونه به ما کمک کنه.

فرمانده کارلوس پوزخندی زد و درحالی‌که تیارانا رو محکم گرفته بود گفت:

- این شماها هستین که فراموش کردین ملکه‌ی بزرگ چطور سرزمینمون رو آباد کردن و ما رو از دست اهریمن نجات دادن. تسلیم بشین!

سرم رو به معنی تأسف تکون دادم. فایده‌ای نداشت. اون نمی‌خواست باور کنه که کی راست میگه و کی دروغ. خواستم به‌سمتش حمله‌ور بشم که سربازها به‌سمتمون هجوم آوردن.

شمشیرم رو بالا آوردم و از خودم دفاع کردم. بازوی سربازی رو که بهم حمله کرده بود گرفتم و به زمین کوبیدمش. از شدت درد چهره‌ش مچاله شد.

- مواظب باش رایا!

با صدای ریتا به پشت سرم نگاه کردم که سربازی آماده بود تا شمشیرش رو از پشت داخل بدنم فرو کنه. شمشیرم رو به صورت افقی گرفتم که شمشیرش روی شمشیر من فرود اومد. پوزخندی زدم و با لحن تأسف‌واری گفتم:

- ما به سربازامون یاد ندادیم که از پشت خنجر بزنن، اون هم به شاهزاده‌شون!

این رو گفتم و لگدی به پاش زدم که روی زمین افتاد. نگاهی به فرمانده کردم که درست پشت به دره‌ی مرگ ایستاده بود. امیدوارم هـ*ـوس نکنه تیارانا رو از اونجا پرت کنه وگرنه زنده نمی‌ذارمش.


romangram.com | @romangram_com