#طلسم_عشق_پارت_175

- چشم ملکه. امر دیگه؟ می‌خواین بهتون جای خواب و استراحت هم بدیم؟ الان یکی رو می‌فرستم واسه‌تون آهو شکار کنه تا شما میل کنین.

لحن تمسخرآمیزش باعث شد سربازهای دیگه با صدای بلندی بخندن و نگاه تحقیرآمیزشون رو به‌سمت من حواله کنن.

اخمی کردم و لب باز کردم جوابش رو بدم که با صدای فریاد کسی ساکت شدم و با تعجب به اطرافم نگاه کردم.

یکی از سربازها روی زمین افتاده بود و از درد به خودش می‌پیچید. چند دقیقه بیشتر طول نکشید که صدای حمله کنید آشنایی باعث شد با دقت به اطرافم نگاه کنم و ببینمشون!

اون‌ها اومده بودن تا من رو نجات بدن. لبخندی از روی خوش‌حالی زدم و بهشون خیره شدم. سایمون و رایان با شمشیر می‌جنگیدن و هلن با نیروی گیاه‌افزاری که داشت مانع از حرکت سربازها می‌شد. ریتا گلوله‌های طلایی‌رنگی رو به‌سمتشون پرتاب می‌کرد که باعث زمین خوردنشون می‌شد و رایمون با نیروی آتیش به سربازها حمله می‌کرد. با خوش‌حالی خواستم به‌سمتشون برم که لباسم از پشت کشیده شد و سردی تیغ شمشیر رو روی گلوم احساس کردم.

صدای خشمگین فرمانده گوشم رو آزار داد.

- بهتره تسلیم بشین وگرنه می‌کشمش! شمشیراتون رو بندازین و دست از نیروافزاری بردارین. ما حکم مرگ شما رو داریم؛ پس اگه می‌خواین زنده بمونین بهتره تسلیم بشین.

لعنت به من که هیچ‌وقت درست و به موقع تصمیم نگرفتم. چون نیروهای عنصرافزاریم به طور کامل فعال نشده بودن، نمی‌تونستم با پای آسیب دیده‌م از نیروهام استفاده کنم و دست‌های زندانیم هم که عملاً کاری ازشون برنمی‌اومد.

***

رایان

فرمانده کارلوس، شمشیر رو روی گلوی تیارانا گذاشته بود و با اخم نگاهم می‌کرد. چی می‌شد اگه جادوگر با جادو مردم رو هم‌عقیده و مطیع خودش نمی‌کرد؟ این‌طوری همه‌چیز خوب پیش می‌رفت.

تیارانا با صدای بغض‌آلودی گفت:

- من از همه‌تون معذرت می‌خوام. تصمیمات اشتباه من باعث شد که به این روز بیفتین. خودتون رو نجات بدین. مرگ و زندگی من مهم نی... آخ!

با صدای آخ بلندش تکونی خوردم و نگاهم رو از چهره‌ی دردآلودش گرفتم و به گلوش که زخمی شده بود و خون ازش جاری بود خیره شدم.

romangram.com | @romangram_com