#طلسم_عشق_پارت_174


رایان هم سرش رو تکون داد و به دنبال حرف اون گفت:

- سایمون راست میگه. باید دنیا رو از دست اون جادوگر پلید نجات بدیم. چند روز پیش فهمیدم که به‌خاطر زنده بودن تیارانا نتونسته دنیا رو تصرف کنه. حالا اگه اون به آرزوش برسه؛ دیگه هیچ اثری از خوبی باقی نمی‌مونه.

- خب پس بهتره شروع کنیم. من جلوتر میرم‌. شماها هم با کمک این اژدها خودتون رو به من برسونین. باید قبل از اینکه اونا به قصر خورشید برسن تیا رو آزاد کنیم.

باشه‌ای گفتن و پشت اون اژدهای بزرگ که نگاه‌های عجیبی بهم می‌انداخت نشستن. سری براشون تکون دادم و دوباره با کمک نیرویی که تازه کشفش کرده بودم به‌سمتی که آخرین بار تیارانا رو دیدم پرواز کردم. غافل از اینکه این ما نیستیم که تصمیم می‌گیریم چه اتفاقی بیفته.

***

تیارانا

اشک توی چشم‌هام حلقه بسته بود. با لرزشی که به‌خاطر درد پاهام بود گفتم:

- یه لحظه وایستید. خواهش می‌کنم. نمی‌تونم راه برم.

این رو گفتم و بدن خسته و بی‌حالم رو همون‌جا روی زمین رها کردم. با این کار همه‌ی سربازها از حرکت ایستادن و من فرصت کردن تا نگاهی به اطراف بندازم.

محیط کاملاً تغییر کرده بود و سمت راست جاده یه دره‌ وجود داشت که مه غلیظ و ابرمانندی اون رو پوشش داده بود و می‌شد فهمید که عمیقه! سمت دیگه‌ی جاده هم زمین‌های کشاورزی بودن که بعضی‌هاشون درخت هم داشتن.

صدای سم‌های اسبی باعث شد نگاهم رو از اطراف بگیرم و به فرمانده جدی و خشن سربازها نگاه کنم. درحالی‌که نفس‌نفس می‌زدم گفتم:

- من... من دیگه نمی‌‌تونم... ساعت‌هاست که دارم راه میرم. من از صبح هیچی نخوردم و انرژی برای راه‌رفتن ندارم. حداقل یکم بهم غذا بدین!

فرمانده کمی سرش رو خم کرد و گفت:


romangram.com | @romangram_com