#طلسم_عشق_پارت_173
من فکر کردم با این کارم اونها رو نجات میدم؛ اما سخت در اشتباه بودم. من حالا بیشتر از قبل خودم و اونها رو تو دردسر انداخته بودم و راه برگشتی نداشتم.
سرم رو برگردوندم و به سربازهای سوارهای که با اخم نگاهم میکردن خیره شدم. اصلاً راه فراری نبود! حالا دیگه جدیجدی تو دردسر افتاده بودم و کسی نبود نجاتم بده!
***
رایمون
از روی شاخهی درخت پایین پریدم و روی جفت پاهام فرود اومدم. از روز زمین بلند شدم و خاک لباسم رو تکوندم. با چند گام بلند خودم رو به درختی رسوندم و پشتش ایستادم و به اونها نگاه کردم.
تیارانا درحالیکه با زنجیر بسته شده بود و توسط سربازها محاصره شده بود؛ به دنبال اونها کشیده میشد. سری از روز تأسف براش تکون دادم.
درسته که من یکم زیادهروی کردم؛ ولی اون هم نباید به این زودی تسلیم میشد. با اینکه درکش نمیکنم؛ اما میتونستم با ارتش مخفیم بهش کمک کنم؛ ولی حالا...
حالا اون تو اسارت سربازهای نامادریم بود و بهسختی میشد نجاتش داد.
لپهام رو باد کردم و بعد پوف کلافهای کشیدم و روی نیروی عجیبغریبم تمرکز کردم. کف پاهام آتیش درست شده بود و با کمک انرژی زیاد آتیش میتونستم به پرواز دربیام.
با سرعت زیادی بهسمت غار مخفی حرکت کردم تا خبر رو به اونها بدم. باید قبل از اینکه اونها تیارانا رو به نامادریم تحویل بدن نجاتش بدیم.
به غار که رسیدم همه با تعجب به من نگاه کردن و نزدیکتر اومدن. همگی منتظر بودن تا خبری از تیارانا بهشون بدم. نفس عمیقی کشیدم و با جدیت گفتم:
- تیارانا رو گرفتن.
سایمون با اخمی که ناشی از درد بود نگاهم کرد و با جدیت گفت:
- باید نجاتش بدیم. جادوگر میخواد مرگ تیارانا رو ببینه. من رو طلسم کرد تا اون رو بکشم. اگه زودتر نرسیم همهچی از بین میره.
romangram.com | @romangram_com