#طلسم_عشق_پارت_172


وقتی که زندانی آلاریس بودم، برای اینکه نتونم از قدرت‌هام استفاده کنم از این قفس استفاده کرده بود. مچ دست‌هام به‌خاطر سنگینی فلز آهن درد می‌کرد؛ اما نمی‌تونستم اعتراض کنم.

فرمانده سربازها کاغذهای سفیدی رو که حامل نقاشی ما بودن تا کرد و دوباره توی کیف، روی اسبش قرار داد و بی‌هیچ نرمشی پرسید:

- بقیه‌تون کجان؟ کجا قایم شدن؟

اخمی کردم و جدی گفتم:

- جادوگر فقط من رو می‌خواد؛ پس لزومی نداره که دنبال بقیه بگردین. اونا بی‌گناهن. حتی سه نفر از اونا شاهزاده‌های این سرزمین هستن؛ پس چطور به خودتون جرئت می‌دین که دستگیرشون کنین؟

مرد پوزخندی زد و گفت:

- ملکه همه‌شون رو خلع مقام کردن. همه‌ی شماها تحت تعقیب هستین و بنا به دستور ملکه‌ی بزرگ قصر خورشید ما دستور داریم که اگه شماها رو دیدیم دستگیرتون کنیم و اگه هر کدومتون مقاومت کرد بکشیمش!

با چشم‌های گردشده نگاهش کردم که رو به سربازی که پشت سرش ایستاده بود گفت:

- زنجیر این رو ببندین به زین اسب. وقتی با پای پیاده به قصر خورشید بره می‌فهمه که نباید تو سرزمین ما جاسوسی می‌کرد.

این رو گفت و روی اسب مشکی‌رنگش که لکه‌های سفید‌ی نشست و با صدای بلندی گفت:

- بریم!

سربازها که با اسب من رو محاصره کرده بودن سوار اسب‌هاشون شدن. سربازی که زنجیر من دستش بود به‌سمت اسب رفت و بعد از اینکه زنجیر رو به زین قلاب کرد، سوار اسب شد.

با به راه افتادن اسب، من هم پشت سرشون کشیده شدم و پاهای برهنـه و تاول‌زده‌م زمین رو لمس کردن. هربار که پاهام با زمین برخورد می‌کرد، ناله‌ی ضعیفی می‌کردم و تو دلم به بز‌دلی خودم لعنت می‌فرستادم.


romangram.com | @romangram_com