#طلسم_عشق_پارت_171
صدای سربازها که میگفتن اطراف بوته رو بگردیم باعث شد به خودم بیام و از اونجا دور بشم. میخواستم پشت درخت قایم بشم که صدایی گفت:
- از جات تکون نخور!
سر جام میخکوب شدم و بدون اینکه حرکتی انجام بدم آب دهنم رو بلعیدم و پرسیدم:
- شماها کی هستین؟
صدای مرد جوون که بهم نزدیک میشد رو شنیدم.
- این سؤال رو من باید از تو بپرسم. کی هستی و اینجا چیکار میکنی؟
مقابلم ایستاد و لبهی شمشیرش رو بهسمت گردنم گرفت که خودم رو عقب کشیدم. با این کارم گارد حمله گرفت و با صدای بلند فریاد زد:
- بیاین اینجا. پیداش کردم.
و بعد با صدای آرومتری هشدار داد:
- جم بخوری، جونت رو میگیرم.
مطیع و آروم سرم رو تکون دادم و با چشمهای گردشده به سربازی که زره طلاییرنگی رو که از حلقههای ریزی تشکیل شده بود به تن داشت خیره شدم. انگار یکی از سربازهای سرزمین خورشید بود.
برای اولین بار پشیمون شدم! دوست نداشتم بمیرم و اینجا پایان کار من باشه؛ ولی انگار برای این تصمیم دیر شده بود، خیلی دیر.
مخصوصاً وقتی که دستهام رو از پشت با زنجیر بستن و بازوهام رو طنابپیچ کردن، بیشتر به احمقبودن خودم پی بردم.
انگار مجهز اومده بودن. این رو از قفس کوچیکی که دستهام رو احاطه کرده بود فهمیدم؛ قفسی که در گذشته هم نمونهش رو دیدم.
romangram.com | @romangram_com