#طلسم_عشق_پارت_170
اون تنها یادگار کارل برای منه. خدایا چیکار کنم؟ چی درسته و چی غلط؟ خودت بهترین اتفاقی رو که نجاتمون میده سر راهم قرار بده.
نمیدونم چقدر راه رفته بودم؛ اما درد پاهام دیگه اجازهی راهرفتن رو بهم نداد. با عجز نگاهی به اطراف انداختم و تختهسنگی رو که کنار بوتهی تمشک بود دیدم.
لنگلنگان بهسمتش رفتم و روش نشستم. کفش رو از پام درآوردم و به تاولهای کف پام خیره شدم. آهی کشیدم و پام رو بهآرومی روی سبزهها گذاشتم که درد گرفت و باعث شد صورتم از درد مچاله بشه.
با انگشتهام لباسم رو چنگ زدم و لبم رو به دندون گرفتم. پیادهروی طولانی باعث این تاولهای دردناک شده بود. نفس عمیقی کشیدم و به بوتهی تمشک خیره شدم.
کولهم رو همونجا توی غار رها کرده بودم و از گشنگی داشتم تلف میشدم. چندتا از تمشکها رو چیدم و داخل دهنم گذاشتم. حداقل با اینها میتونستم کمی خودم رو سیر کنم.
سرم رو بلند کردم و از لابهلای شاخهها که فضای بالای سرم رو پوشونده بود به آسمون خیره شدم.
صاف بود و روشن؛ درست مثل همیشه! ابرهای پنبهایشکل در گوشهوکنار آسمون پخش شده بودن و من از دیدنشون لـ*ـذت میبردم؛ لااقل برای اولین بار.
حالا که اونها دنبال من نیومدن؛ یعنی از تصمیم من راضی هستن. فقط نفهمیدم رایمون چرا بهم سیلی زد؟ شاید بهخاطر اینکه همهشون رو به دردسر انداخته بودم.
دقایق طولانی رو اونجا نشستم. آمادهی رفتن بودم که سروصدایی باعث شد چشمهام رو ریز کنم و به اطراف نگاه کنم.
صدای اسبها که پا به زمین میکوبیدن و شیهههاشون توی جنگل پیچیده بود باعث شد از جا بلند بشم. درد که توی پام پیچید ناخواسته آی بلندی گفتم که صدایی گفت:
- هیس! یکی اینجاست! این اطراف رو خوب بگردین.
دستم رو روی دهنم گذاشتم و عقبعقب رفتم. نمیدونستم کی هستن و از این بابت احساس ترس و نگرانی داشتم. احساسات ضدونقیضم نمیذاشتن درست تصمیم بگیرم.
میترسیدم از این که اونها افراد جادوگر باشن و از طرفی هم با خودم میگفتم که همهچی داره تموم میشه.
romangram.com | @romangram_com