#طلسم_عشق_پارت_169
- من همهتون رو توی دردسر انداختم. حالا اگه خودم رو تحویل جادوگر بدم همهچی درست میشه. شماها نجات پیدا میکنین. فقط... فقط به مردم من هم کمک کنین تا بتونن زندگی آرومی داشته باشن. همهی این اتفاقات بهخاطر من افتاده و اگه من نباشم؛ همهتون برمیگردین سرِ زندگی سابقتون.
این حرف رو زدم و دویدم! راهی رو که بهسمت جنگل میرفت پیش گرفتم و گریهکنان راهی جنگل شدم.
اونقدر با سرعت دویدم که صدای اونها که من رو صدا میزدن از بین رفت و جاش رو به صدای آواز پرندگان داد. گوشهای ایستادم و به درخت تنومندی که مشخص بود سالها عمر کرده تکیه دادم.
با پشت دستم اشک روی گونهم رو پاک کردم و با حالتی غمگین به جنگل خیره شدم. درختهای بزرگ و تنومندی با فاصلهی نهچندان زیادی کنار هم قرار گرفته بودن.
آواز چکاوکهایی که روی شاخهی درختها نشسته بودن فضای دلانگیزی رو به جنگل بخشیده بود؛ اما برای من...
برای من انگار یه فضای خفهای درست شده بود که نمیتونستم درست نفس بکشم.
پاهای سست و لرزونم تحمل وزنم رو نداشتن؛ برای همین روی زمین نشستم و زانوهام رو بغـ*ـل کردم. سرم رو روی زانوهام گذاشتم و از گوشهی چشمهام به اطراف خیره شدم.
من چرا به همهچی فکر نکردم و همهشون رو درگیر این ماجرا کردم؟ چرا اول تحقیق نکردم؟!
مرزها از بین رفتن. آخه من از کجا باید میدونستم همچین اتفاقی افتاده؟ آه بغضدارم رو بیرون فرستادم و چشمهام رو بستم.
تصویر خندون کارل پشت پردهی چشمهام نقش بست. لبخند تلخی زدم و زیر لب زمزمه کردم:
- عشقم ببخشید که نتونستم کاری انجام بدم. من ضعیفم، درست مثل اون موقعها که اگه تو نبودی من هم موفق نمیشدم. حالا که تو نیستی من هم ناامید و سرخوردهم. دیگه کسی نیست که بهش تکیه بدم و با لبخند مهربونش بهم اطمینان بده که موفق میشم.
چشمهام رو باز کردم. لبهام میلرزیدن. محکم روی هم فشارشون دادم و از جا بلند شدم. اولین قدم رو برداشتم. نمیدونستم دارم کجا میرم؛ ولی مقصدم قصر خورشید بود.
باید با اون جادوگر حرف بزنم و ازش بخوام که در ازای جون من، با دوستان و مردمم کاری نداشته باشه.
این تنها کاری بود که میتونستم برای نجات جون اونها انجام بدم. دستم رو روی شکمم گذاشتم. گـ ـناه بود اگه با میل خودم زندگیش رو میگرفتم؟
romangram.com | @romangram_com