#طلسم_عشق_پارت_168
شاید اگه خودم رو تحویل جادوگر بدم همهی این اتفاقات دیگه تموم بشه و اینها هم نجات پیدا کنن. من دیگه واقعاً به هیچ دردی نمیخورم.
آذرخش جلوی غار بزرگی روی زمین نشست و وارد غار شدیم. هرکدوم بهسمتی رفتیم و نشستیم. کمکم همه به خواب فرورفتیم؛ درحالیکه همه به فردا فکر میکردیم.
***
- من تصمیمم رو گرفتم.
هر کدوم نیمنگاه کوتاهی بهم انداختن و دوباره مشغول کارشون شدن. هلن داشت سر زخمی سایمون رو که همچنان بیهوش بود میبست. ریتا به لوازم داخل کیفش خیره شده بود و رایان داشت خنجرش رو تیز میکرد.
رایمون هم جلوی غار ایستاده بود و بهش تکیه داده بود و نگاهش به من بود. نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم:
- میخوام خودم رو تحویل جادوگر بدم! و اینطوری شما...
حرفم تموم نشده بود که یه سمت صورتم سوخت و به یه سمت متمایل شد.
دستم رو روی صورتم گذاشتم و بهسمتش برگشتم. با تیلههای مشکیرنگش بهم خیره شده بود. چشمهام لبالب از اشک پر شد و بغض توی گلوم باعث شد صدام خشدار بشه.
- میدونی... تو خیلی شبیه مردی هستی که من عاشقانه میپرستیدمش. الان هم میپرستم؛ ولی دیگه نیست! مردِ من به دست نامادری تو مرده و من در تمام این مدت احساس میکردم که اون زندهست و میتونم پیداش کنم. تا اینکه تو رو دیدم. بار اول که دیدمت واقعاً فکر کردم تو خود کارلی و داری نقش بازی میکنی! فکر کردم چون تنهاتون گذاشتم از من ناراحتی و بهم جنون دست داد.
بغض توی گلوم آزاد شد و چشمهام باریدن. ادامه دادم:
- ولی... ولی بعدش فهمیدم نه! تو عشق من نیستی و من دچار اشتباه شدم. چندین و چندبار دیدمت و ازت دوری کردم؛ چون علیرغم میل باطنیم باید ازت دور میبودم. احساسات من درگیر تو بودن؛ ولی تو آدم اشتباهی بودی! تو کارل من نبودی! دیشب یه لحظه حرفهای جادوگر مشکوک شد و من احساس کردم که تو کارل منی؛ اما باز هم اشتباه کردم.
نفس عمیقی کشیدم تا آرومتر بشم؛ ولی گریهم شدت گرفت.
romangram.com | @romangram_com