#طلسم_عشق_پارت_167

با این حرفش وا رفتم و با ناباوری پرسیدم:

- شوخی می‌کنی دیگه مگه نه؟ این چطور ممکنه؟

و بعد چندبار حرفش رو زیر لب زمزمه کردم:

- مرزا از بین رفتن؟ از بین رفتن؟! وای خدایا این چطور ممکنه؟! حالا باید چی‌کار کنم؟

پوزخند رایمون باعث شد به خودم بیام.

- این‌همه آدم رو با خودت آوردی تا گیج و سرگردونشون کنی؛ بدون اینکه بدونی قراره چی‌کار کنی!

حرف‌هاش مثل پتک توی سرم کوبیده شد و من سرافکنده شدم. سرم رو پایین انداختم و توی خودم فرورفتم که ادامه داد:

- فردا، شب نشده همه‌مون کت‌بسته تحویل جادوگر داده می‌شیم و این تقصیر توئه.

آهی کشید و بازوی راستم رو نوازش کردم. با صدایی که تحلیل رفته بود گفتم:

- معذرت می‌خوام. فکر می‌کردم که بتونم همه‌چی رو درست کنم؛ ولی گند زدم، گند!

این حرف رو زدم و گریه کردم. دیگه خسته شده بودم و از همه‌جا ناامید. هق‌هق کنان دستم رو روی چشم‌هام گذاشتم و به آذرخش گفتم:

- یه جای امن پیدا کن و فرود بیا.

غرشی کرد و سرش رو تکون داد. سکوت بدی بینمون ایجاد شده بود. من همه‌شون رو تو دردسر انداخته بودم. آهی کشیدم و به این فکر کردم که این مرد کارلِ من نیست و من باز هم اشتباه کردم.

به یک‌باره کل امیدم پر کشیده بود و ناامیدی تو وجودم نشسته بود. انگار که دیگه هیچ نقطه‌ی روشنی توی دنیا وجود نداره.

romangram.com | @romangram_com