#طلسم_عشق_پارت_166


- زود باش پسر! دیگه کارمون اینجا تمومه. باید بریم!

آذرخش غرشی کرد و با تمام قدرت بال زد و به آسمون رفت. نگاهم به ایوان اتاق رایمون بود. جادوگر همون‌جا ایستاده بود و به سربازهاش دستور می‌داد.

توجهی بهشون نکردم و خودم رو به دل آسمون سپردم. آذرخش اون‌قدر اوج گرفته بود که حتی نیزه‌هایی که به‌طرفمون پرت می‌شد هم بهمون نرسه.

چشم‌هام رو بستم و لبخند عمیقی روی لب‌هام نقش بست. حالا بهتر می‌تونم تصمیم بگیرم و روی کارهام برای رسیدن به هدفم تمرکز کنم.

باد موهام رو به بازی گرفته بود و خداروشکر هوا اون‌قدر سرد نبود که به لباس گرم نیاز داشته باشیم. حالا باید چطور خودمون رو به قبیله‌ی ماه می‌رسوندیم؟

فکرم رو به زبون آوردم.

- کسی می‌دونه چطور باید به قبیله‌ی ماه بریم؟

من‌ومنشون باعث شد سرم رو به عقب برگردونم و بپرسم:

- مشکلی پیش اومده؟ چرا جواب نمی‌دین؟

ریتا درحالی‌که با انگشت‌هاش بازی می‌کرد لب زد:

- خب... اممم... یعنی راستش...

رایمون خیلی جدی و خشک گفت:

- سال‌هاست که مرز‌ای هوایی و زمینی چهار سرزمین از بین رفته و کسی نمی‌دونه باید چطور به سرزمین‌های دیگه بره.


romangram.com | @romangram_com