#طلسم_عشق_پارت_165
لبهای خشکم رو از هم باز کردم و با لحن متقاعدکنندهای گفتم:
- باهام بیا. اگه اینجا بمونی جادوگر خبیث برای بار دوم تو رو ازم میگیره. بیا بریم.
دستم رو بیشتر بهسمتش دراز کردم. هنوز هم گیج بود و نمیدونست باید چیکار کنه. اخمی بین ابروهاش نشسته بود. چشمهاش که با جدیت نگاهم میکردن دلم رو لرزوند. کاش قبول کنه باهامون بیاد.
وقتی دیدم ساکت ایستاده گفتم:
- کارل تو باید همهچی رو به یاد بیاری؛ اما الان وقتش نیست. الان باید فرار کنیم. سر فرصت همهچی رو برات توضیح میدم و اگه قانع نشدی میتونی برگردی.
صدای جادوگر که داشت سربازها رو وادار میکرد تا به اتاق رایمون(کارل) بیان باعث شد ریتا بگه:
- تیا منتظر چی هستی؟ الان اگه گیر بیفتیم مرگ همهمون حتمیه! میبینی که نمیخواد بیاد؛ پس واسه چی داری بهش التماس میکنی؟
با کمی عصبانیت رو به ریتا چرخیدم و گفتم:
- واسه اینکه اون عشقمه! پدر بچهمه!
دوباره بهسمتش برگشتم و با التماس بهش خیره شدم.
- اگه تو باهامون نیای؛ من هم پیشت میمونم.
با این حرفم هر سهتاشون اعتراض کردن؛ ولی اهمیتی ندادم. فردی که الان نظرش برام در الویت قرار داشت رایمون بود. مردی که فکر کنم همون کارل منه!
درِ اتاق رایمون از توی ایوان مشخص بود. یه نگاهم به در بود و یه نگاهم به چشمهای خونسرد رایمون که در باز شد و سربازها به اتاق یورش آوردن.
این اتفاق باعث شد رایمون تکونی بخوره و به دستم خیره بشه. چند ثانیهای مکث کرد و بعد دستم رو گرفت. لبخندی زدم و بهسمت خودم کشیدمش که با یه حرکت پرید و روی آذرخش نشست. پشت آذرخش زدم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com